انواع محبت
محبتبر دوگونه است: محبت صادق و محبت كاذب.
محبت صادق آن است كه انسان كمال را درست تشخيص بدهد و البته وقتى به كمال آگاهى پيدا كند، به آن دل مىبندد مانند محبتبه خداوند، متقابلا كمال هم جاذبه دارد و محب را به سمتخود جذب مىكند و در حقيقت محبت صادق، دو جانبه است; اما محبت كاذب آن است كه انسان، نقص را كمال بپندارد و بر اساس چنين پندار باطلى به آن كمال موهوم علاقمند گردد; مانند محبت غير خدا، مخصوصا محبت عالم طبيعت، محبت كاذب و جاذبهاى است كه عين دافعه است; چنانكه افعيها با نفس كشيدن، برخى از حشرات را جذب مىكنند; اما نه براى پرورش و كمال بلكه براى هضم و نابود كردن. بنابراين، جذب آنان، جذب كاذب است.
زرق و برق دنيا نيز چنين است. انسان اگر به دنيا دل ببندد، دنيا جاذبه دارد و او را به سوى خود جذب مىكند; اما براى اين كه او را درهم بكوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع كند، ولى ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان استبلكه محب آنان نيز هست و آنان را به سمتخود جذب مىكند تا آنها را بپروراند و احيا كند. از اين رو، همان گونه كه گفته شده:
الا كل شىء ما خلا الله باطل
و كل نعيم لا محالة زائل (1)
در مورد محبت نيز بايد گفت هر محبتى غير از محبتخدا باطل و دروغين است.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) مىفرمايد:
دنيايى كه شما را ترك مىكند، پيش از اين كه شما را ترك كند، شما آن را ترك كنيد: «و آمركم بالرفض لهذه الدنيا التاركة لكم» (2)
در مثلها نيز آمده است: «عزل» از مقام به منزله طلاق مردان و حيض كارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حيض العمال» (3) .
انسان هم سرانجام روزى از دنيا و لذايذ و مقامهاى آن عزل و محروم مىشود; از اين رو قرآن دنيا را خانه فريب و نيرنگ معرفى مىكند.
البته منظور از دنيا آسمان و زمين نيست; زيرا اينها آيات الهى و نعمتخداست. ذات اقدس خداوند دنيا را چنين معرفى كند: مثل دنيا اين است كه بارانى ببارد و سرزمينى، سبز و خرم شود، ولى پس از مدتى خزانى در پى آن بيايد و آن را به صورت كاهى زرد در آورد و از بين ببرد:
«كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما» (4) .
چون «مثل» غير از «ممثل» است، معلوم مىشود امور طبيعى مانند فصول چهارگانه، «دنيا» نيست. اينها آيات منظم و خوب است; يعنى پاييز در جاى خود به همان اندازه خوب و زيباست كه بهار در جاى خود; چون اگر پاييز و زمستانى نباشد، هرگز بهارى نخواهد بود، ولى آن «من» و «ما» كه چند صباحى خرمى و آنگاه پژمردگى را به دنبال دارد، «دنيا» است و چنين چيزى جاذبهاى دروغين دارد و هر محبتى كه در كنار جاذبه دروغين باشد و يا محبت آن محبوبى كه انسان را خوب جذب مىكند تا از بين ببرد، محبتى كاذب است و اصولا هر محبتى كه به غير خدا تعلق بگيرد چنين است، ولى در محبت الهى خداى سبحان لطف و فيض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضاى باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز كند. از اين رو قرآن كريم مىفرمايد:
«و الذين آمنوا اشد حبا لله» (5) .
بنابراين، اگر محبت كسى به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يكسان باشد، او به اين معنا، مؤمن نيست; زيرا معرفتش تام نيست و از همين جا معلوم مىشود كه محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانكه در مرحله بعد تبيين مىشود. چون خود محبت از فروعات بحثهاى محورى معرفت است.
نظامى گنجوى در پايان داستان «ليلى و مجنون» مىگويد: ليلى در اواخر عمر بيمار شد و طراوتش از بين رفت. او به مادرش وصيت كرد: پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستى محبوبى برگزينى، دوستى مانند من مگير كه با يك تب، همه طراوت خود را از دستبدهد و با يك بيمارى، همه نشاط او فرو بنشيند; دوستى بگير كه زوالپذير نباشد. بنابراين، معرفت، محبتحقيقى مىآورد و غفلت، محبت كاذب. در قرآن كريم در باره محبت كاذب آمده است:
«كلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة و وجوه يومئذ باسرة تظن ان يفعل بها فاقرة» (6)
شما متاع زودگذرى را دوست داريد و كسانى كه چنين متاعى را به عنوان محبوب، برگزيدهاند، در روز قيامت، چهره آنها افسرده است، ولى كسانى كه خدا را به عنوان محبوب راستين پذيرفتهاند، در آن روز چهرهاى شادمان دارند.
نيز مىفرمايد:
«و تحبون المال حبا جما» (7)
شما مال را خيلى دوست داريد. كسى كه به مال، خيلى علاقهمند باشد، در هنگام مرگ فشار بيشترى مىبيند; زيرا بايد هنگام مرگ همه علاقههاى دنيوى را رها كند. گاهى ممكن است اصل مال كم باشد، ولى علاقه به آن زياد باشد. آنچه در اين آيه آمده، اين نيست كه شما مال زيادى را دوست داريد، بلكه مىفرمايد شما به مال، خيلى دل بستهايد. آنچه كه مربوط به جمع مال و «اكتناز» است در سوره «توبه» و بعضى از سور ديگر آمده است. در سوره توبه مىفرمايد:
«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (8) .
در سوره «همزه» نيز مىفرمايد:
«ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده يحسب ان ماله اخلده» (9)
او مالى را جمع و شمارش كرده است و هر روز كوشيده تا بر ارقام ثروت اندوختهاش در بانكها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت مىبرد; بدون اين كه بتواند از آن استفاده كند و در حقيقت، انباردار ديگران است. چنين انسانى تلاش مىكند و مشكل قيامت را خودش تحمل مىكند ولى لذت بهرهورى از مال را عدهاى ديگر مىبرند و اين، خسارت بزرگى است. انسانى كه اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا مىكند.
پاورقی :
1. اسد الغابة، ج 4، ص 483.
2. بحار، ج 86، ص 237.
3. الصوارم المهرقة، ص 125.
4. سوره حديد، آيه 20.
5. سوره بقره، آيه 165.
6. سوره قيامت، آيات 20-25.
7. سوره فجر، آيه 20.
8. سوره توبه، آيه 34.
9. سوره همزه، آيات 1-3.

انواع محبت از دیدگاه امام راحل (ره)
امام خمينى (ره)در آثار خود به دو نوع محبت اشاره مىكنند
يكى از آنها را مذموم «و راس كل خطيئهاش» (1)مىدانند و ديگرى را محمود و سرچشمه سعادت و كمال برمىشمرند. محبت نوع اول، محبتبه دنياست چون انسان وليده عالم طبيعت است محبتبه دنيا از آغاز در قلبش به وجود مىآيد و هرچه بزرگتر مىشود اين محبت در دل او رشد مىكند و پررنگتر مىشود و تا آنجا اوج مىگيرد كه در هر حال و در همه چيز به دنبال محبوب طبيعى خود مىگردد(2) و هرچه اين توجه و دلبستگى بيشتر شود حجاب ميان انسان و دار كرامتحق و يا به تعبير ديگر پرده ميان حق و قلب بيشتر و ضخيمتر مىگردد و در نتيجه از محبوب حقيقى غفلت مىورزد(3). امام علت اين نوع محبت را چنين تبيين مىكنند:
اين محبت نتيجه دو قوه «شهويه» و «التذاذيه» است كه خداوند به انسان ارزانى داشته تا بهوسيله اين دو نيرو حفظ نوع كند. پس انسانى كه گرفتار طبيعتخويش است چون اين عالم را محل لذتجوييها و خوشگذرانيهاى خود مىپندارد، به آن دل مىبندد و از آنجا كه انسان فطرتا به بقاء و جاودانگى علاقهمند و از فنا و نابودى متنفر است از مردن نيز به آن دليل كه آن را عامل انقطاع از لذتهاى خود مىداند، گريزان مىشود. هرچند عقلا با براهين عقلانى در فانى بودن و گذرگاه بودن عالم طبيعتبرهان اقامه كنند (4)
اما محبتبه دنيا وجود او را پر ساخته و او را به سوى طبيعت و امور جزئى و مادى فرامىخواند. محبوب چنين محبى، ماديات و امور زودگذر دنيايى است از اين نظر اين نوع از محبت كه مىتواند مفيد باشد و انسان را به سوى كمال سوق دهد، سرمنشا تمام خطاها و لغزشهاى او مىشود و او را از مقام انسانيت تنزل مىبخشد تمام توجهش صرف تنعمات زودگذر دنيوى مىگردد و از حضور در محضر قدس ربوبى غافل مىگردد(5)
امام محبت دنيا را به آب دريا تشبيه مىكنند كه هرچه انسان تشنه از آن بنوشد تشنهتر مىگردد تا مايه هلاكت او مىشود در قسمت ديگر حريص به دنيا را به كرم ابريشمى همانند مىكنند كه هرچه به دور خود تار مىزنند از رهايى و رستگارى دورتر مىشود(6)
از ديدگاه امام كدورت طبيعت، نور فطرت را كه چراغ راه هدايت است، خاموش مىكند و آتش عشق را كه وسيله عروج به مقامات عالى است، فرومىنشاند و انسان را در دار طبيعت مخلد و ماندگار مىسازد(7)
امام علاج اين بيمارى - محبتبه دنيا - و اين بليه خانمانسوز را در سلوك علمى و عملى و كسب طهارت مىدانند كه با تفكر در ثمرات آنها و شناخت زيانهايى كه ايجاد مىكند مىتواند انسان را از ابتلاى به اينگونه محبتباز دارد. طهارت در نگاه ايشان به دو نوع ظاهرى و باطنى قابل تقسيم است و در مورد طهارت ظاهرى به اين نكته بسنده مىكنند كه بدون تطهير ظاهر رسيدن به مقام انسانيت و طهارت باطنى امكانپذير نيست و بر اين باورند تا انسان نتوانسته باشد آراستگى و پيراستگى ظاهرى را كسب نمايد نمىتواند از فيض محبوب برخوردار گردد و توضيح بيشتر در اين باب را به كتب مخصوص احاله مىكنند. اما در مورد طهارت باطنى مىنويسند: مرتبه اول، طهارت از گناه و افعال زشت و ناپسند است و ملزم شدن به اوامر الهى و مرتبه دوم، طهارت از رذايل اخلاقى و متصف شدن به فضايل و ملكات اخلاقى است و مرتبه سوم، طهارت قلبى است و آن پاك و پيراسته ساختن قلب از غير حق است و تسليم نمودن آن به محبوب مطلق، در چنين حالتى قلب نورانى مىگردد و اين نورانيت همه وجود انسان را فرامىگيرد و به مرحلهاى مىرسد كه حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر او متجلى مىشود. در اينجاست كه به مقام طمانينه راه مىيابد و در ظل تجليات حبى حضرت حق قرار مىگيرد. نگاهى مهربانانه به همه مخلوقات مىافكند و همه عالم محبوب او مىشود اگر در ابتداى راه بريدن از دنيا و نفى تعلقات بر او لازم و ضرورى بود. در اين مرحله مهرورزى به مخلوقات در دستور سلوك او قرار مىگيرد و در پى جذبات الهيه هرگونه خطا و لغزشى در نظرش مغفور خواهد بود . (8)
در شب معراج خداوند به پيامبر خود فرمود: اى احمد! اگر بندهاى نماز اهل آسمان و زمين را بخواند و روزه اهل آسمان و زمين را بگيرد و مانند ملائكه از خوردن امساك كند و جامه عابدان بپوشد من از قلب چنين انسانى محبتخود را بيرون مىكنم و قلب او را تاريك مىگردانم تا مرا بكلى فراموش كند به چنين انسانى هرگز شيرينى حبتخودم را نمىچشانم(9)
انسانى كه محبت و دلبستگى، تمام قلبش را آنچنان پر كرده كه از جميع فضايل معنوى دور مىماند به هيچ يك از كمالات نفسانى (شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت) متصف نمىشود زيرا حقبينى و حقجويى، توحيد در اسما و صفات و افعال به طور ذاتى با محبت دنيا در تضاد است. طمانينه نفس، سكونتخاطر، استراحت قلب كه روح سعادت دو دنياستبا محبت دنيا حاصل نمىگردد; عطوفت، رحمت، مواصلت، مودت، محبتحقيقى با محبت دنيا مغايرت دارد. (10)
يكى ديگر از زيانهاى حب دنيا اين است كه به هنگام مرگ به دليل انس و علاقه شديد به زندگى، غضبناك بر خدا وارد مىگردد زيرا او را عامل جدايى ميان او و مطلوبات و محبوبانش مىپندارد و چقدر وحشتناك است كه انسان نسبتبه ولى نعمتخود خشمگين و غضبناك باشد.
نتيجه محبتبه دنيا را مىتوان در چهار بند زير خلاصه نمود:
1-) انسان را از مردن خائف مىكند (زيرا دل بريدن از تعلقات دشوار است( .
2- ) انسان را از رياضات شرعيه و عبادات و مناسك باز مىدارد. )
3-) جنبه طبيعى انسان را تقويت مىنمايد. )
4- ) اراده انسان را تضعيف مىكند. (11)
محبت نوع دوم، محبت الهى است كه از ديدگاه امام چنين محبتى به پاكان و خالصان ارزانى مىشود. كسانى كه افق نگاه خود را از طبيعت محسوس بركنده و محبوب را در عمق جان خود حس كردهاند. متعلق محبت اينان امور مجرد و جلوههاى متعالى محبوب است، چنين محبى به سايه و جلوه محبوب دلخوش است و در هر پديدهاى محبوب خود را حاضر و ناظر مىبيند و قبل از شنيدن هر صدايى صداى معشوق خود را مىشنود. هرگز امور محسوس و زودگذر او را به سوى خود نمىكشند و از محبتبه آنها دريغ ندارد. آنها را چون سايه و مظهر محبوبند، دوست مىدارد. محبت چنين محبى، خداگونه است. هرگز از انسانها كينه به دل نمىگيرد و بديهاى آنها را به خوبى پاسخ مىگويد زيرا از محبوب خود آموخته استبدى را با خوبى پاسخ گفتن كار محبان و كريمان است.
سايه محبوب، آرامبخش دل غمديده چنين محبى است: «آرام ما به سايه سرو روان ماست» چنين عاشقى هرگز از عذاب دوزخ نيز نمىنالد بلكه فراق محبوب را جانكاه مىبيند و حتى جفاى محبوب را چون لطفش به جان مىخرد. «هر جفا از تو به من رفتبه نتبخرم . »
و صريح مىگويد:
گر كشى يا بنوازى اى دوست
عاشقم، يار وفادار توام
چنين محبى از همه نعمتهاى دنيوى و اخروى فقط ديدار يار را طلب مىكند و مىگويد:
با مدعى بگو كه تو و جنت النعيم
ديدار يار حاصل سر نهان ماست
همين ديدار محبوب او را مست و از خود بيخود مىكند و مىگويد:
تا روى تو را ديدم و ديوانه شدم
از هستى و هرچه هستبيگانه شدم
بيخود شدم از خويشتن و خويشيها
تا مست ز يك جرعه پيمانه شدم
و باز تشنهتر شده و مىگويد كه طالب ديدار و شنيدن كلام توام، با من سخن بگوى و از من دلسوخته كه بيمار عشق توام عيادت كن:
عاشقى سر به گريبانم من
مستم و مرده ديدار توام
بر سر بستر من پابگذار
من دل سوخته بيمار توام
عشوه كن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
چنين عاشقى كمال خود را در فنا و بريدن از دنيا مىداند با متخلق شدن به اوصاف محبوب به رنگ او درمىآيد فنا را قبله بقا ساخته تا به معشوق حقيقى خويش نائل گردد. به همين دليل از محبوب، فناى خويش را طلب مىكند:
از آن مىريز در جامم كه جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستى هسته نيرنگ و دامم را
از آن مىده كه جانم را ز قيد خود رها سازد
به خود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را
اگرچه او در آغاز به قرب و وصال محبوب مىانديشد ولى چون به مرتبه كمال رسد معنى بر او غالب مىگردد. فداكارى، ايثار بر خويشتنبينى چيره مىگردد. چنين انسانى از «من» و «ما» فراتر رفته در بحر احديت غوطهور مىشود نه از عذاب و فراق محبوب بيمناك است نه به نعيم جنت دلخوش، نه خوف مىشناسد نه با رجاء آشناست زيرا اين دو به زمان ماضى و مستقبل تعلق دارند و او در دريايى غوطهور است كه در آنجا زمان دخالت ندارند در حقيقت نه متنعم بود به صبح وصال و نه متالم شود به شام فراق با خالق خود به گفتگو مىنشيند و مىگويد: اگر از دنيا و متعلقات آن گذشتهام اينك فاش مىگويم كه به فرشتگان و قصرهاى بهشتى تو نيز چشمداشتى ندارم.
مده از حور و قصورم خبرى
جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا
يا به گفته حافظ:
سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض
به هواى سر كوى تو برفت از يادم
چنين محبى از مرتبه اطمينان و عرفان به مرتبه شهود و عيان راه يافته و حضرت حق با تجلى فعلى خود - متناسب با مرتبه سالك - به سر قلب او تجلى مىكند و او حضور محبوب حقيقى را حس مىكند و محبت او الهى مىشود .
منابع
--------------------------------------------------
[1] - [امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 49 ]
[2] - [ خمينى آداب الصلوة: 48]
[3] - [امام خمينى (ره) 1375: 121]
[1][[4] - ] امام خمينى (ره) 1375: 122]
[5] - [ امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 48]
[6] - [ امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 51]
[7] - [ امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 58]
[8] - [امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 61]
[9] - [ امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 50].
[10] - [ امام خمينى (ره)



