تبليغاتX
مهر ورزی در پرسش مهر 7

انواع محبت

محبت‏بر دوگونه است: محبت صادق و محبت كاذب.

محبت صادق آن است كه انسان كمال را درست تشخيص بدهد و البته وقتى به كمال آگاهى پيدا كند، به آن دل مى‏بندد مانند محبت‏به خداوند، متقابلا كمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت‏خود جذب مى‏كند و در حقيقت محبت صادق، دو جانبه است; اما محبت كاذب آن است كه انسان، نقص را كمال بپندارد و بر اساس چنين پندار باطلى به آن كمال موهوم علاقمند گردد; مانند محبت غير خدا، مخصوصا محبت عالم طبيعت، محبت كاذب و جاذبه‏اى است كه عين دافعه است; چنانكه افعيها با نفس كشيدن، برخى از حشرات را جذب مى‏كنند; اما نه براى پرورش و كمال بلكه براى هضم و نابود كردن. بنابراين، جذب آنان، جذب كاذب است.

زرق و برق دنيا نيز چنين است. انسان اگر به دنيا دل ببندد، دنيا جاذبه دارد و او را به سوى خود جذب مى‏كند; اما براى اين كه او را درهم بكوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع كند، ولى ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است‏بلكه محب آنان نيز هست و آنان را به سمت‏خود جذب مى‏كند تا آنها را بپروراند و احيا كند. از اين رو، همان گونه كه گفته شده:

الا كل شى‏ء ما خلا الله باطل

و كل نعيم لا محالة زائل (1)

 

در مورد محبت نيز بايد گفت هر محبتى غير از محبت‏خدا باطل و دروغين است.

اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏فرمايد:

دنيايى كه شما را ترك مى‏كند، پيش از اين كه شما را ترك كند، شما آن را ترك كنيد: «و آمركم بالرفض لهذه الدنيا التاركة لكم‏» (2)

 

در مثلها نيز آمده است: «عزل‏» از مقام به منزله طلاق مردان و حيض كارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حيض العمال‏» (3) .

 

انسان هم سرانجام روزى از دنيا و لذايذ و مقامهاى آن عزل و محروم مى‏شود; از اين رو قرآن دنيا را خانه فريب و نيرنگ معرفى مى‏كند.

البته منظور از دنيا آسمان و زمين نيست; زيرا اينها آيات الهى و نعمت‏خداست. ذات اقدس خداوند دنيا را چنين معرفى كند: مثل دنيا اين است كه بارانى ببارد و سرزمينى، سبز و خرم شود، ولى پس از مدتى خزانى در پى آن بيايد و آن را به صورت كاهى زرد در آورد و از بين ببرد:

«كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما» (4) .

 

چون «مثل‏» غير از «ممثل‏» است، معلوم مى‏شود امور طبيعى مانند فصول چهارگانه، «دنيا» نيست. اينها آيات منظم و خوب است; يعنى پاييز در جاى خود به همان اندازه خوب و زيباست كه بهار در جاى خود; چون اگر پاييز و زمستانى نباشد، هرگز بهارى نخواهد بود، ولى آن «من‏» و «ما» كه چند صباحى خرمى و آنگاه پژمردگى را به دنبال دارد، «دنيا» است و چنين چيزى جاذبه‏اى دروغين دارد و هر محبتى كه در كنار جاذبه دروغين باشد و يا محبت آن محبوبى كه انسان را خوب جذب مى‏كند تا از بين ببرد، محبتى كاذب است و اصولا هر محبتى كه به غير خدا تعلق بگيرد چنين است، ولى در محبت الهى خداى سبحان لطف و فيض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضاى باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز كند. از اين رو قرآن كريم مى‏فرمايد:

«و الذين آمنوا اشد حبا لله‏» (5) .

 

بنابراين، اگر محبت كسى به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يكسان باشد، او به اين معنا، مؤمن نيست; زيرا معرفتش تام نيست و از همين جا معلوم مى‏شود كه محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانكه در مرحله بعد تبيين مى‏شود. چون خود محبت از فروعات بحثهاى محورى معرفت است.

نظامى گنجوى در پايان داستان «ليلى و مجنون‏» مى‏گويد: ليلى در اواخر عمر بيمار شد و طراوتش از بين رفت. او به مادرش وصيت كرد: پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستى محبوبى برگزينى، دوستى مانند من مگير كه با يك تب، همه طراوت خود را از دست‏بدهد و با يك بيمارى، همه نشاط او فرو بنشيند; دوستى بگير كه زوال‏پذير نباشد. بنابراين، معرفت، محبت‏حقيقى مى‏آورد و غفلت، محبت كاذب. در قرآن كريم در باره محبت كاذب آمده است:

«كلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة و وجوه يومئذ باسرة تظن ان يفعل بها فاقرة‏» (6)

 

شما متاع زودگذرى را دوست داريد و كسانى كه چنين متاعى را به عنوان محبوب، برگزيده‏اند، در روز قيامت، چهره آنها افسرده است، ولى كسانى كه خدا را به عنوان محبوب راستين پذيرفته‏اند، در آن روز چهره‏اى شادمان دارند.

نيز مى‏فرمايد:

«و تحبون المال حبا جما» (7)

 

شما مال را خيلى دوست داريد. كسى كه به مال، خيلى علاقه‏مند باشد، در هنگام مرگ فشار بيشترى مى‏بيند; زيرا بايد هنگام مرگ همه علاقه‏هاى دنيوى را رها كند. گاهى ممكن است اصل مال كم باشد، ولى علاقه به آن زياد باشد. آنچه در اين آيه آمده، اين نيست كه شما مال زيادى را دوست داريد، بلكه مى‏فرمايد شما به مال، خيلى دل بسته‏ايد. آنچه كه مربوط به جمع مال و «اكتناز» است در سوره «توبه‏» و بعضى از سور ديگر آمده است. در سوره توبه مى‏فرمايد:

«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم‏» (8) .

 

در سوره «همزه‏» نيز مى‏فرمايد:

«ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده يحسب ان ماله اخلده‏» (9)

 

او مالى را جمع و شمارش كرده است و هر روز كوشيده تا بر ارقام ثروت اندوخته‏اش در بانكها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت مى‏برد; بدون اين كه بتواند از آن استفاده كند و در حقيقت، انباردار ديگران است. چنين انسانى تلاش مى‏كند و مشكل قيامت را خودش تحمل مى‏كند ولى لذت بهره‏ورى از مال را عده‏اى ديگر مى‏برند و اين، خسارت بزرگى است. انسانى كه اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا مى‏كند.

 

پاورقی :

1. اسد الغابة، ج 4، ص 483.

2. بحار، ج 86، ص 237.

3. الصوارم المهرقة، ص 125.

4. سوره حديد، آيه 20.

5. سوره بقره، آيه 165.

6. سوره قيامت، آيات 20-25.

7. سوره فجر، آيه 20.

8. سوره توبه، آيه 34.

9. سوره همزه، آيات 1-3.

نوشته شده توسط محمد قمی فر در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 7:4 | لینک ثابت |

انواع محبت از دیدگاه امام راحل (ره)

 

امام خمينى (ره)در آثار خود به دو نوع محبت اشاره مى‏كنند

 يكى از آنها را مذموم «و راس كل خطيئه‏اش‏» (1)مى‏دانند و ديگرى را محمود و سرچشمه سعادت و كمال برمى‏شمرند. محبت نوع اول، محبت‏به دنياست چون انسان وليده عالم طبيعت است محبت‏به دنيا از آغاز در قلبش به وجود مى‏آيد و هرچه بزرگتر مى‏شود اين محبت در دل او رشد مى‏كند و پررنگتر مى‏شود و تا آنجا اوج مى‏گيرد كه در هر حال و در همه چيز به دنبال محبوب طبيعى خود مى‏گردد(2) و هرچه اين توجه و دلبستگى بيشتر شود حجاب ميان انسان و دار كرامت‏حق و يا به تعبير ديگر پرده ميان حق و قلب بيشتر و ضخيمتر مى‏گردد و در نتيجه از محبوب حقيقى غفلت مى‏ورزد(3). امام علت اين نوع محبت را چنين تبيين مى‏كنند:

اين محبت نتيجه دو قوه «شهويه‏» و «التذاذيه‏» است كه خداوند به انسان ارزانى داشته تا به‏وسيله اين دو نيرو حفظ نوع كند. پس انسانى كه گرفتار طبيعت‏خويش است چون اين عالم را محل لذت‏جوييها و خوش‏گذرانيهاى خود مى‏پندارد، به آن دل مى‏بندد و از آنجا كه انسان فطرتا به بقاء و جاودانگى علاقه‏مند و از فنا و نابودى متنفر است از مردن نيز به آن دليل كه آن را عامل انقطاع از لذتهاى خود مى‏داند، گريزان مى‏شود. هرچند عقلا با براهين عقلانى در فانى بودن و گذرگاه بودن عالم طبيعت‏برهان اقامه كنند (4)

اما محبت‏به دنيا وجود او را پر ساخته و او را به سوى طبيعت و امور جزئى و مادى فرامى‏خواند. محبوب چنين محبى، ماديات و امور زودگذر دنيايى است از اين نظر اين نوع از محبت كه مى‏تواند مفيد باشد و انسان را به سوى كمال سوق دهد، سرمنشا تمام خطاها و لغزشهاى او مى‏شود و او را از مقام انسانيت تنزل مى‏بخشد تمام توجهش صرف تنعمات زودگذر دنيوى مى‏گردد و از حضور در محضر قدس ربوبى غافل مى‏گردد(5)

امام محبت دنيا را به آب دريا تشبيه مى‏كنند كه هرچه انسان تشنه از آن بنوشد تشنه‏تر مى‏گردد تا مايه هلاكت او مى‏شود در قسمت ديگر حريص به دنيا را به كرم ابريشمى همانند مى‏كنند كه هرچه به دور خود تار مى‏زنند از رهايى و رستگارى دورتر مى‏شود(6)

از ديدگاه امام كدورت طبيعت، نور فطرت را كه چراغ راه هدايت است، خاموش مى‏كند و آتش عشق را كه وسيله عروج به مقامات عالى است، فرومى‏نشاند و انسان را در دار طبيعت مخلد و ماندگار مى‏سازد(7)

امام علاج اين بيمارى - محبت‏به دنيا - و اين بليه خانمانسوز را در سلوك علمى و عملى و كسب طهارت مى‏دانند كه با تفكر در ثمرات آنها و شناخت زيانهايى كه ايجاد مى‏كند مى‏تواند انسان را از ابتلاى به اينگونه محبت‏باز دارد. طهارت در نگاه ايشان به دو نوع ظاهرى و باطنى قابل تقسيم است و در مورد طهارت ظاهرى به اين نكته بسنده مى‏كنند كه بدون تطهير ظاهر رسيدن به مقام انسانيت و طهارت باطنى امكان‏پذير نيست و بر اين باورند تا انسان نتوانسته باشد آراستگى و پيراستگى ظاهرى را كسب نمايد نمى‏تواند از فيض محبوب برخوردار گردد و توضيح بيشتر در اين باب را به كتب مخصوص احاله مى‏كنند. اما در مورد طهارت باطنى مى‏نويسند: مرتبه اول، طهارت از گناه و افعال زشت و ناپسند است و ملزم شدن به اوامر الهى و مرتبه دوم، طهارت از رذايل اخلاقى و متصف شدن به فضايل و ملكات اخلاقى است و مرتبه سوم، طهارت قلبى است و آن پاك و پيراسته ساختن قلب از غير حق است و تسليم نمودن آن به محبوب مطلق، در چنين حالتى قلب نورانى مى‏گردد و اين نورانيت همه وجود انسان را فرامى‏گيرد و به مرحله‏اى مى‏رسد كه حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر او متجلى مى‏شود. در اينجاست كه به مقام طمانينه راه مى‏يابد و در ظل تجليات حبى حضرت حق قرار مى‏گيرد. نگاهى مهربانانه به همه مخلوقات مى‏افكند و همه عالم محبوب او مى‏شود اگر در ابتداى راه بريدن از دنيا و نفى تعلقات بر او لازم و ضرورى بود. در اين مرحله مهرورزى به مخلوقات در دستور سلوك او قرار مى‏گيرد و در پى جذبات الهيه هرگونه خطا و لغزشى در نظرش مغفور خواهد بود . (8)

در شب معراج خداوند به پيامبر خود فرمود: اى احمد! اگر بنده‏اى نماز اهل آسمان و زمين را بخواند و روزه اهل آسمان و زمين را بگيرد و مانند ملائكه از خوردن امساك كند و جامه عابدان بپوشد من از قلب چنين انسانى محبت‏خود را بيرون مى‏كنم و قلب او را تاريك مى‏گردانم تا مرا بكلى فراموش كند به چنين انسانى هرگز شيرينى حبت‏خودم را نمى‏چشانم(9)

انسانى كه محبت و دلبستگى، تمام قلبش را آن‏چنان پر كرده كه از جميع فضايل معنوى دور مى‏ماند به هيچ يك از كمالات نفسانى (شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت) متصف نمى‏شود زيرا حق‏بينى و حق‏جويى، توحيد در اسما و صفات و افعال به طور ذاتى با محبت دنيا در تضاد است. طمانينه نفس، سكونت‏خاطر، استراحت قلب كه روح سعادت دو دنياست‏با محبت دنيا حاصل نمى‏گردد; عطوفت، رحمت، مواصلت، مودت، محبت‏حقيقى با محبت دنيا مغايرت دارد. (10)

يكى ديگر از زيانهاى حب دنيا اين است كه به هنگام مرگ به دليل انس و علاقه شديد به زندگى، غضبناك بر خدا وارد مى‏گردد زيرا او را عامل جدايى ميان او و مطلوبات و محبوبانش مى‏پندارد و چقدر وحشتناك است كه انسان نسبت‏به ولى نعمت‏خود خشمگين و غضبناك باشد.

نتيجه محبت‏به دنيا را مى‏توان در چهار بند زير خلاصه نمود:

1-)  انسان را از مردن خائف مى‏كند (زيرا دل بريدن از تعلقات دشوار است( .

2- ) انسان را از رياضات شرعيه و عبادات و مناسك باز مى‏دارد. )

3-) جنبه طبيعى انسان را تقويت مى‏نمايد. )

4- ) اراده انسان را تضعيف مى‏كند. (11)

محبت نوع دوم، محبت الهى است كه از ديدگاه امام چنين محبتى به پاكان و خالصان ارزانى مى‏شود. كسانى كه افق نگاه خود را از طبيعت محسوس بركنده و محبوب را در عمق جان خود حس كرده‏اند. متعلق محبت اينان امور مجرد و جلوه‏هاى متعالى محبوب است، چنين محبى به سايه و جلوه محبوب دلخوش است و در هر پديده‏اى محبوب خود را حاضر و ناظر مى‏بيند و قبل از شنيدن هر صدايى صداى معشوق خود را مى‏شنود. هرگز امور محسوس و زودگذر او را به سوى خود نمى‏كشند و از محبت‏به آنها دريغ ندارد. آنها را چون سايه و مظهر محبوبند، دوست مى‏دارد. محبت چنين محبى، خداگونه است. هرگز از انسانها كينه به دل نمى‏گيرد و بديهاى آنها را به خوبى پاسخ مى‏گويد زيرا از محبوب خود آموخته است‏بدى را با خوبى پاسخ گفتن كار محبان و كريمان است.

سايه محبوب، آرام‏بخش دل غمديده چنين محبى است: «آرام ما به سايه سرو روان ماست‏» چنين عاشقى هرگز از عذاب دوزخ نيز نمى‏نالد بلكه فراق محبوب را جانكاه مى‏بيند  و حتى جفاى محبوب را چون لطفش به جان مى‏خرد. «هر جفا از تو به من رفت‏به نت‏بخرم‏ . »

و صريح مى‏گويد:

گر كشى يا بنوازى اى دوست

عاشقم، يار وفادار توام

چنين محبى از همه نعمتهاى دنيوى و اخروى فقط ديدار يار را طلب مى‏كند و مى‏گويد:

با مدعى بگو كه تو و جنت النعيم

ديدار يار حاصل سر نهان ماست

همين ديدار محبوب او را مست و از خود بيخود مى‏كند و مى‏گويد:

تا روى تو را ديدم و ديوانه شدم

از هستى و هرچه هست‏بيگانه شدم

بيخود شدم از خويشتن و خويشيها

تا مست ز يك جرعه پيمانه شدم

و باز تشنه‏تر شده و مى‏گويد كه طالب ديدار و شنيدن كلام توام، با من سخن بگوى و از من دلسوخته كه بيمار عشق توام عيادت كن:

عاشقى سر به گريبانم من

مستم و مرده ديدار توام

بر سر بستر من پابگذار

من دل سوخته بيمار توام

عشوه كن، ناز نما، لب بگشا

جان من، عاشق گفتار توام

چنين عاشقى كمال خود را در فنا و بريدن از دنيا مى‏داند با متخلق شدن به اوصاف محبوب به رنگ او درمى‏آيد فنا را قبله بقا ساخته تا به معشوق حقيقى خويش نائل گردد. به همين دليل از محبوب، فناى خويش را طلب مى‏كند:

از آن مى‏ريز در جامم كه جانم را فنا سازد

برون سازد ز هستى هسته نيرنگ و دامم را

از آن مى‏ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد

به خود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را

اگرچه او در آغاز به قرب و وصال محبوب مى‏انديشد ولى چون به مرتبه كمال رسد معنى بر او غالب مى‏گردد. فداكارى، ايثار بر خويشتن‏بينى چيره مى‏گردد. چنين انسانى از «من‏» و «ما» فراتر رفته در بحر احديت غوطه‏ور مى‏شود نه از عذاب و فراق محبوب بيمناك است نه به نعيم جنت دلخوش، نه خوف مى‏شناسد نه با رجاء آشناست زيرا اين دو به زمان ماضى و مستقبل تعلق دارند و او در دريايى غوطه‏ور است كه در آنجا زمان دخالت ندارند در حقيقت نه متنعم بود به صبح وصال و نه متالم شود به شام فراق با خالق خود به گفتگو مى‏نشيند و مى‏گويد: اگر از دنيا و متعلقات آن گذشته‏ام اينك فاش مى‏گويم كه به فرشتگان و قصرهاى بهشتى تو نيز چشمداشتى ندارم.

مده از حور و قصورم خبرى

جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا

يا به گفته حافظ:

سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض

به هواى سر كوى تو برفت از يادم

چنين محبى از مرتبه اطمينان و عرفان به مرتبه شهود و عيان راه يافته و حضرت حق با تجلى فعلى خود - متناسب با مرتبه سالك - به سر قلب او تجلى مى‏كند و او حضور محبوب حقيقى را حس مى‏كند و محبت او الهى مى‏شود  .


منابع

   --------------------------------------------------

[1]  - [امام خمينى (ره) آداب الصلوة: 49 ]

[2]  - [ خمينى آداب الصلوة: 48]

[3]  - [امام خمينى (ره)  1375: 121]

[1][[4]  -  ] امام خمينى (ره)  1375: 122]

[5]  - [ امام خمينى (ره)  آداب الصلوة: 48]

[6]  - [ امام خمينى (ره)  آداب الصلوة: 51]

[7]  - [ امام خمينى (ره)  آداب الصلوة: 58]

[8] - [امام خمينى (ره)  آداب الصلوة: 61]

[9]  - [ امام خمينى (ره)  آداب الصلوة: 50].

[10]  - [ امام خمينى (ره)

 

نوشته شده توسط محمد قمی فر در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 6:43 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar