اقدامات پيامبر به منظور ساختن جامعه اسلامى قسمت اول
برگرفته از کتاب:
تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى (ره ) * جلد اول *
----------------------------------------------------
سيره پيامبر اكرم (ص ((214)
ابتدا لغت سيره را معنى بكنم كه تا اين لغت را معنى نكنم نمى توان سيره پيغمبر را تفسير بكنم . ((سيره )) در زبان عربى از ماده ((سير)). است (215) ((سير)) يعنى حركت ، رفتن ، راه رفتن ، ((سيره )) يعنى نوع راه رفتن . سيره بر وزن فعلة است و فعلة در زبان عربى دلالت مى كند بر نوع مثلا جلسه يعنى نشستن ، و جلسه يعنى سبك و نوع نشستن . و اين نكته دقيقى است . سير يعنى رفتن ، رفتار، ولى سيره يعنى نوع و سبك رفتار. آنچه مهم است شناختن سبك رفتار پيغمبر است . آنها كه سيره نوشته اند رفتار پيغمبر را نوشته اند. اين كتابهايى كه ما به نام سيره داريم سير است نه سيره . مثلا سيره حلبيه سير است نه سيره ؛ اسمش سيره هست ولى واقعش سير است . رفتار پيغمبر نوشته شده است نه سبك پيغمبر در رفتار، نه اسلوب رفتار پيغمبر، نه متود پيغمبر.
خيلى از مردم (216) در تفكرشان اصلا سبك و منطق ندارند؛ يك دفعه به نقل استناد مى كند، يك دفعه به عقل استناد مى كند؛ يك دفعه حسى مى شود، يك دفعه عقلى مى شود. اينها مادون منطقند. من به مادون منطق ها كار ندارم . در رفتار هم اكثريت قريب به اتفاق مردم ، سبك ندارند به ما اگر بگويند سبكت را (در رفتار) بگو، سيره خودت را بيان كن ، روشت را بيان كن ، تو در حل مشكلات زندگى (چه روشى دارى ؟ پاسخى نداريم).
هر كسى براى خودش در زندگى هدف دارد، هدفش هر چه مى خواهد باشد؛ يكى هدفش عالى است ، يكى هدفش پست است ؛ يكى هدفش خداست ، يكى هدفش دنياست . بالاءخره انسانها هدف دارند. بعضى افراد براى هدف خودشان اصلا سبك ندارند، روش انتخاب نكرده اند، روش سرشان نمى شود؛ ولى قليلى از مردم هستند كه در راهى كه مى روند سبك و روش دارند. قليلى از مردم اين جورند والا اكثريت مردم دون منطقتند، دون سبكند، دون روشند به اصطلاح هرج و مرج (بر اعمالشان حكم فرماست و) همج رعاع هستند.
سيره پيغمبر يعنى سبك پيغمبر، متودى كه پيغمبر در عمل و در روش براى مقاصد خودش به كار مى برد... مثلا پيغمبر تبليغ مى كرد. روش تبليغى پيغمبر چه روشى بود؟ سبك تبليغى پيغمبر چه سبكى بود؟ پيغمبر در همان حال كه مبلغ بود و اسلام را تبليغ مى كرد، يك رهبر سياسى بود براى جامعه خودش . از وقتى كه آمد به مدينه ، جامعه تشكيل داد، حكومت تشكيل داد، خودش رهبر جامعه بود. سبك و متود رهبرى و مديريت پيغمبر در جامعه چه متودى بود؟ پيغمبر در همان حال قاضى بود و ميان مردم قضاوت مى كرد. سبك قضاوتش چه سبكى بود؟ پيغمبر مثل همه مردم ديگر زندگى خانوادگى داشت ، زنان متعدد داشت ، فرزندان داشت . سبك پيغمبر در ((زن دارى )) چگونه بود؟ سبك پيغمبر در معاشرت با اصحاب و ياران و به اصطلاح مريدها چگونه بود؟ پيغمبر دشمنان سرسختى داشت . سبك و روش پيغمبر در رفتار با دشمنان چه بود؟ و دهها سبك ديگر در قسمت هاى مختلف ديگر.
(ما در اينجا به گوشه اى از اقدامات و سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در گذر از جامعه جاهلى به جامعه اسلامى اشاره ايى خواهيم كرد.)
در دوران جاهليت با گروهى كه آنها نيز از ظلم و ستم رنج مى بردند براى دفاع از مظلومان و مقاومت در برابر ستمگران هم پيمان شد. اين پيمان در خانه عبدالله بن جدعان از شخصيتهاى مهم مكه بسته شد و به نام ((حلف الفضول )) ناميده شد. او بعدها در دوره رسالت از آن پيمان ياد مى كرد و مى گفت : حاضر نيستم آن پيمان بشكند و اكنون نيز حاضرم در چنين پيمانى شركت كنم
2- تنفر از بيكارى و بطالت (218)
از بيكارى و بطالت متنفر بود؛ مى گفت : ((خدايا! از كسالت و بى نشاطى ، از سستى و تنبلى و از عجز و زبونى به تو پناه مى برم )). مسلمانان را به كار كردن تشويق مى كرد و مى گفت:
)) عبادت هفتاد جزء دارد و بهترين جزء آن كسب حلال((
3- رفتار با بردگان (219)
نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود. به مردم مى گفت : اينها برادران شمايند؛ از هر غذا كه مى خوريد به آنها بخورانيد و از هر نوع جامه كه مى پوشيد آنها را بپوشانيد؛ كار طاقت فرسا به آنها تحميل مكنيد؛ خودتان در كارها به آنها كمك كنيد. مى گفت : آنها را به عنوان ((بنده )) و يا كنيز (كه مملوكيت را مى رساند) خطاب نكنيد، زيرا همه مملوك خداييم و مالك حقيقى خداست ، بلكه آنها را به عنوان ((فتى )) (جوانمرد) يا ((فتاة )) (جوانزن ) خطاب كنيد.
در شريعت اسلام تمام تسهيلات ممكن براى آزادى بردگان كه منتهى به آزادى كلى آنها مى شد فراهم شد. او شغل ((نخاسى )) يعنى برده فروشى را بدترين شغلها مى دانست و مى گفت :
بدترين مردم نزد خدا آدم فروشان اند.
به نظافت و بوى خوش علاقه شديد داشت ؛ هم خودش رعايت مى كرد و هم به ديگران دستور مى داد. به ياران و پيروان خود تاءكيد مى نمود كه تن و خانه خويش را پاكيزه و خوشبو نگه دارند. به خصوص روزهاى جمعه وادارشان مى كرد غسل كنند و خود را معطر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود، آنگاه در نماز جمعه حضور يابند.
در معاشرت با مردم ، مهربان و گشاده رو بود، در سلام به همه حتى كودكان بردگان پيشى مى گرفت پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمى كرد و در حضور كسى تكيه نمى نمود. غالبا دو زانو مى نشست . در مجالس ، دايره وار مى نشست تا مجلس ، بالا و پايينى نداشته باشد و همه ، جايگاه مساوى داشته باشند. از اصحابش تفقد مى كرد؛ اگر سه روز يكى از اصحاب را نمى ديد سراغش را مى گرفت ، اگر مريض بود عيادت مى كرد و اگر گرفتارى داشت كمكش مى نمود. در مجالس ، تنها به يك فرد نگاه نمى كرد و يك فرد را طرف خطاب قرار نمى داد، بلكه نگاه هاى خود را در ميان جمع تقسيم مى كرد. از اين كه بنشيند و ديگران خدمت كنند تنفر داشت ؛ از جا برمى خاست و در كارها شركت مى كرد. مى گفت : خداوند كراهت دارد كه بنده را ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى قائل شده است
6- زهد و ساده زيستى (220)
زهد و ساده زيستى از اصول زندگى او بود. ساده غذا مى خورد، ساده لباس مى پوشيد و ساده حركت مى كرد. زيراندازش غالبا حصير بود، بر روى زمين مى نشست ، با دست خود از بز شير مى دوشيد و بر مركب بى زين و پالان ، سوار مى شد و از اين كه كسى در ركابش حركت كند به شدت جلوگيرى مى كرد. (221) قوت غالبش نان جوين و خرما بود. كفش و جامه اش را با دست خويش وصله مى كرد. در عين سادگى طرفدار فلسفه فقر نبود؛ مال و ثروت را به سود جامعه و براى صرف در راه هاى مشروع لازم مى شمرد، مى گفت :
(( نعم المال الصالح للرجل الصالح .)) (222)
چه نيكوست ثروتى كه از راه مشروع به دست آيد براى آدمى كه شايسته داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف كند.
و همى مى فرمود:
(( نعم العون على تقوى الله الغنى .(223)
مال و ثروت كمك خوبى است براى تقوا.
(رسول اكرم صلى الله عليه و آله (224) ) عنايت داشت كه در مجالس گرد و حلقه به دور هم بنشينند، مجلس بالا و پايين نداشته باشد؛ دستور مى داد و تاءكيد مى كرد كه هر وقت وارد مجلس مى شويد هر جا كه خالى است همانجا بنشينيد، يك نقطه معين را جاى خودتان حساب نكنيد و به آن نقطه فشار نياوريد؛ اگر خودش وارد مجلسى مى شد خوشش نمى آمد كه جلوى پايش بلند شوند، و گاهى اگر بلند مى شدند مانع مى شد و مردم را امر مى كرد كه قرار بگيرند و (225) مى گفتند: اين ، سنت اعاجم است ، سنت ايرانيهاست .
و نيز مى فرمود: هر كس كه وارد شد، در جايى كه خالى است بنشيند، نه اين كه افراد مجبور باشند جا خالى بكنند تا كسى بالا بنشيند. اسلام چنين چيزى ندارد. يكى از مسلمانان فقير و ژنده پوش وارد شد، كنار آن شخص كه به اصطلاح اشراف بود جائى خالى بود. آن مرد، همان جا نشست . همين كه نشست ، او روى عادت جاهليت فورا خودش را جمع كرد و كنار كشيد. رسول اكرم متوجه شد، رو كرد به او كه چرا چنين كارى كردى ؟! ترسيدى كه چيزى از ثروتت به او بچسبد؟ نه يار رسول الله ، ترسيدى چيزى از فقر او به تو بچسبد؟ نه يا رسول الله . پس چرا چنين كردى ؟ اشتباه كردم ، غلط كردم ، به جريمه اين كه چنين اشتباهى مرتكب شدم الآن در مجلس شما، نيمى از دارائى خودم را به همين برادر مسلمانم بخشيدم به آن برادر مؤ من گفتند: خوب پس حالا آن را تحويل بگير، گفت نمى گيرم ، گفتند: تو كه ندارى ، چرا نمى گيرى ؟ گفت : براى اين كه مى ترسم بگيرم و روزى دماغى مثل دماغ اين شخص پيدا بكنم .(226)
214- سيردى در سيره نبوى ، صص 48 47.
215- لغت ((سيره )) را شايد از قرن اول و دوم هجرى ، ملمين به كار بردند. گو اين كه در عمل ، مورخين ما از عهده خوب بر نيامدند ولى لغت بسيار عاليى انتخاب كردند. شايد قديمترين سيره ها را ابن اسحاق نوشته كه بعد از او ابن هشام آن را به صورت يك كتاب در آورده است . و مى گويند ابن اسحاق شيعه بوده و در حدود نيمه قرن دوم هجرى مى زيسته است .
216- سيرى در سيره نبوى ، صص 53 51.
217- وحى و نبوت ، ص 131.
218- همان ، ص 130.
219- همان . صص 134 132.
220- همان ، صص 137 136 و هم چنين براى اطلاعات بيشتر ر.ك به : سيرى در سيره نبوى ، ص 110 صص 114 113 و بيست گتار، ص 141.
221- على عليه السلام هنگامى كه به سوى كوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد كه مردمش ايرانى بودند... هنگامى كه مركب على عليه السلام به راه افتاد، آنها در جلو (ى ) مركب على ع شروع كردند به دويدن ... (على عليه السلام به آنها فرمود:) اين كار، شما را در دنيا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى كشاند... به علاوه ، اين كارها چه فايده اى به حال آن افراد دارد. نهج البلاغه ، كلمات قصار، شماره 37، (داستان راستان ، ج 2 1، شماره 9، ص 40)
222- محجة البيضاء، ج 6 ص 44.
223- وسائل (الشيع )، ج 12، ص 16.
224- بيست گفتار، ص 141.
225- حماسه حسينى ، ج ، ج 1، صص 254 253 و هم چنين براى اطلاعات بيشتر ر.ك به : داستان راستان ، ج 2 1، شماره 17، صص 70 69.
226- اصول كافى ، ج 2، باب ((فضل فقراء المسلمين ))، ص 260. (گردآورنده )
اقدامات پيامبر به منظور ساختن جامعه اسلامى قسمت دوم
برگرفته از کتاب:
تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى (ره ) * جلد اول *
----------------------------------------------------
اراده و استقامتش بى نظير بود؛ از او به يارانش سرايت كرده بود. دوره بيست و سه ساله بعثت اش يكسره درس اراده و استقامت است . او در تاريخ زندگى اش مكرر در شرايطى قرار گرفت كه اميدها از همه جا قطع مى شد، ولى او يك لحظه تصور شكست را در مخيله اش راه نداد؛ ايمان نيرومندش به موفقيت ، يك لحظه متزلزل نشد.
با اين كه فرمايش ميان اصحاب بى درنگ اجرا مى شد و آنها مكرر مى گفتند چون به تو ايمان قاطع داريم ، اگر فرمان دهى كه خود را در دريا غرق كنيم و يا در آتش بيفكنيم مى كنيم ، او هرگز به روش مستبدان ، رفتار نمى كرد. در كارهايى كه از طرف خدا دستور نرسيده بود، با اصحاب مشورت مى كرد و نظر آنها را محترم مى شمرد و از اين راه به آنها شخصيت مى داد.
در بدر مساءله اقدام به جنگ ، هم چنين تعيين محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسراى جنگى را به شور گذاشت . در احد نيز راجع به اين كه شهر مدينه را اردوگاه قرار دهند و يا اردو را به خارج ببرند، به مشورت پرداخت . در احزاب و در تبوك نيز با اصحاب به شور پرداخت .
على عليه السلام هم (228) مشورت مى كرد پيغمبر هم مشورت مى كرد. آنها نيازى به مشورت نداشتند ولى مشورت مى كردند براى اين كه اولا ديگران ياد بگيرند و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است . آن رهبرى كه مشورت نكرده ولو صد در صد هم يقين داشته باشد تصميم مى گيرد، اتباع او چه حس مى كنند؟ مى گويند: پس معلوم مى شود ما حكم ابزار را داريم ، ابزارى بى روح و بى جان . ولى وقتى خود آنها را در جريان گذاشتيد، روشن كرديد و در تصميم شريك نموديد احساس شخصيت مى كنند و در نتيجه بهتر پيروى مى كنند. (( و شاورهم فى الاءمر فاذا عزمت فتوكل على الله . )) (229)
اى پيغمبر! ولى كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاى دودل باشى ؛ قبل از اين كه تصميم بگيرى مشورت كن ، ولى رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد. بعد از تصميم يكى مى گويد: اگر اين جور بكنيم چطور است ؟ ديگرى مى گويد: آن جور بكنيم چطور است ؟ بايد گفت : نه ، ديگر تصميم گرفتيم و كار تمام شد.
قبل از تصميم مشورت ، بعد از تصميم قاطعيت . همين قدر كه تصميم گرفتى ، به خدا توكل كن و كار خودت را شروع كن و از خداى متعال هم مدد بخواه
نرمى (230) و مهربانى پيغمبر، عفو گذشتش ، استغفارهايش براى اصحاب و بيتابى اش براى بخشش گناه امت ، هم چنين به حساب آوردنش ، اصحاب و ياران را، طرف شور قرار دادن آنها و شخصيت دادن به آنها از علل عمده نفوذ عظيم و بى نظير او در جمع اصحابش بود.
قرآن كريم به اين مطلب اشاره مى كند آنجا كه مى فرمايد:
به موجب مهربانى اى كه خدا در دل تو قرار داده تو با ياران خويش نرمش نشان مى دهى . اگر تو درشت خو و سخت دل مى بودى از دورت پراكنده مى شدند. پس عفو و بخشايش داشته باش و براى آنها نزد خداوند استغفار كن و با آنها در كارها مشورت كن ؛ هرگاه عزمت جزم شد ديگر بر خدا توكل كن و ترديد به خود راه مده .(231)
نظم و انضباط بر كارهايش حكمفرما بود. اوقات خويش را تقسيم مى كرد و به اين عمل توصيه مى نمود. اصحابش تحت تاءثير نفوذ او دقيقا انضباط را رعايت مى كردند. برخى تصميمات را لازم مى شمرد آشكار نكند و نمى كرد، مبادا كه دشمن از آن آگاه گردد. يارانش تصميماتش را بدون چون و چرا به كار مى بستند، مثلا فرمان مى داد كه آماده باشيد، فردا حركت كنيم ؛
همه به طرفى كه او فرمان مى داد همراهش روانه مى شدند، بدون آنكه از مقصد نهايى آگاه باشند؛ در لحظات آخر آگاه مى شدند.
گاه به عده اى دستور مى داد كه به طرفى حركت كنند و نامه اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت : بعد از چند روز كه به فلان نقطه رسيدى نامه را باز كن و دستور را اجرا كن . آنها چنين مى كردند و پيش از رسيدن به آن نقطه نمى دانستند مقصد نهايى كجاست و براى چه ماءموريتى مى روند، و بدين ترتيب دشمن و جاسوسهاى دشمن را بى خبر مى گذاشت و احيانا آنها را غافلگير مى كرد.(232)
10- انتقاد پذيرى و تنفر از چاپلوسى (233)
او گاهى با اعتراضات برخى ياران مواجه مى شد، اما بدون آنكه درشتى كند نظرشان را به آنچه خود تصميم گرفته بود جلب و موافق مى كرد.
از شنيدن مداحى و چاپلوسى بيزار بود، مى گفت : به چهره مداحان و چاپلوسان خاك بپاشيد. محكم كارى را دوست داشت ؛ مايل بود كارى كه انجام مى دهد متقن و محكم باشد تا آنجا كه وقتى يار مخلص اش سعد بن معاذ از دنيا رفت و او را در قبر نهادند، او با دست خويش سنگها و خشتهاى او را جابجا و محكم كرد و آنگاه گفت:
من مى دانم كه طولى نمى كشد همه اينها خراب مى شود، اما خداوند دوست مى دارد كه هرگاه بنده اى كارى انجام مى دهد آن را محكم و متقن انجام دهد.(234)
11- واجد بودن شرايط به رهبرى (235)
شرايط رهبرى از حس تشخيص ، قاطعيت ، عدم ترديد و دودلى ، شهامت ، اقدام و بيم نداشتن از عواقب احتمالى ، پيش بينى و دورانديشى ، ظرفيت تحمل انتقادات ، شناخت افراد و توانايى هاى آنان و تفويض اختيارات در خور توانايى ها، نرمى در مسائل فردى و صلابت در مسائل اصولى ، شخصيت دادن به پيروان و به حساب آوردن آنان و پرورش استعدادهاى عقلى و عاطفى و عملى آنها، پرهيز از استبداد و از ميل به اطاعت كوركورانه ، تواضع و فروتنى ، سادگى و درويشى ، وقار و متانت ، علاقه شديد به سازمان و تشكيلات براى شكل دادن و انتظام دادن به نيروهاى انسانى همه را در حد كمال داشت ، مى گفت : اگر سه نفر با هم مسافرت مى كنيد، يك نفرتان را به عنوان رئيس و فرمانده انتخاب كنيد.
در دستگاه خود در مدينه تشكيلات خاص ترتيب داد، از آن جمله جمعى دبير به وجود آورد و هر دسته اى كار مخصوصى داشتند: برخى كتاب وحى بودند و قرآن را مى نوشتند، برخى متصدى نامه هاى خصوصى بودند، برخى عقود و معاملات مردم را ثبت مى كردند، برخى دفاتر صدقات و ماليات رامى نوشتند. برخى مسؤ ول عهدنامه ها و پيمان نامه ها بودند. در كتب تواريخ از قبيل تاريخ يعقوبى (236) و التنبيه و الاشراف مسعودى (237) و معجم البلدان بلاذرى و طبقات ابن سعد، (238) همه اينها ضبط شده است
در تبليغ اسلام سهل گير بود نه سخت گير؛ بيشتر بر بشارت و اميد تكيه مى كرد تا بر ترس و تهديد. تاريخ (239) مى نويسد:(240) وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معاذ بن جبل را فرستاد به يمن براى دعوت و تبليغ مردم يمن (241) طبق نقل سيره ابن هشام به او چنين توصيه مى كند: (( يا معاذ بشر و لا تنفر، يسر و لا تعسر. )) (242) مى روى براى تبليغ اسلام . اساس كارت تبشير و مژده و ترغيب باشد، كارى بكن كه مردم مزاياى اسلام را درك بكنند و از روى ميل و رغبت به اسلام گرايش پيدا كنند. نفرمود: (( و لا تنذر انذار نكن )) چون انذار جزء برنامه اى است كه قرآن دستور داده . نكته اى كه پيغمبر اكرم اشاره كرد اين بود كه (( بشر و لا نتفر )) كارى نكن كه مردم را از اسلام فرار بدهى و متنفر بكنى . مطلب را طورى تقرير نكن كه عكس العمل روحى مردم فرار از اسلام باشد.
از خصوصيات (243) بسيار بارز سبك تبليغى پيغمبران كه شايد در مورد رسول اكرم صلى الله عليه و آله بيشتر آمده است ، مسئله تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغ اسلام است . دوران جاهليت بود، يك زندگى طبقاتى عجيبى بر آن جامعه حكومت مى كرد. گويى اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان . آنها كه اشراف و اعيان و به تعبير قرآن ، ملاء بودند، خودشان را صاحب و مستحق همه چيز مى دانستند و آنهائى كه هيچ چيز نداشتند مستحق چيزى نمى شدند؛ حتى حرفشان هم اين بود، نه اين كه بگويند: ما در دنيا همه چيز داريم و شما چيزى نداريد ولى در آخرت ممكن است خلاف اين باشد، بلكه مى گفتند: دنيا خودش دليل آخرت است ، اين كه ما در دنيا همه چيز داريم ، دليل بر اين است كه ما محبوب و عزيز خدا هستيم ، خدا ما را عزيز خود دانسته و همه چيز به ما داده است ، پس آخرت هم همين طور است ، شما در آخرت هم همين طور هستيد. آنكه در دنيا بدبخت است ، در آخرت هم بدبخت است . به پيغمبر مى گفتند: يا رسول الله آيا مى دانى عيب كار تو چيست ؟ مى دانى چرا ما حاضر نيستيم رسالت تو را بپذيريم ؟
براى اين كه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع كرده اى . اينها را جارو كن بريز دور، آن وقت ما اعيان و اشراف مى آييم دور و برت . قرآن مى گويد: به اينها بگو:
(( و ما اءنا بطارد المؤ منين (244) )) من كسى را كه ايمان داشته باشد، به جرم اين كه غلام است ، برده است ، فقير است طرد نمى كنم . (( و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه . )) (245)
اين اشخاص را هرگز از خودت دور نكن ، اشراف بروند گم شوند، اگر مى خواهند اسلام اختيار كنند، بايد آدم شوند.
13- تشويق به علم (246)
به علم و سواد تشويق مى كرد، كودكان اصحابش را وادار كرد كه سواد بياموزند، برخى از يارانش را فرمان داد: زبان سريانى بياموزند.(247) مى گفت :
دانشجويى بر هر مسلمان ، فرض و واجب است .(248)
و هم فرمود:
حكمت را در هر كجا و در نزد هر كس ولو مشرك يا منافق يافتيد، از او اقتباس كنيد. (249)
و هم فرمود:
علم را جستجو كنيد ولو مستلزم آن باشد كه تا چين سفر كنيد.(250)
اين تاءكيد و تشويق ها درباره علم سبب شد كه مسلمين با همت و سرعت بى نظيرى به جستجوى علم در همه جهان پرداختند، آثار علمى را هر كجا يافتند به دست آوردند و ترجمه كردند و خود به تحقيق پرداخته و از اين راه علاوه بر آنكه حلقه ارتباطى شدند ميان تمدنهاى قديم يونانى و رومى و ايرانى و مصرى و هندى و غيره ، و تمدن جديد اروپايى ، خود يكى از شكوهمندترين تمدنها و فرهنگهاى تاريخ بشريت را آفريدند كه به نام تمدن و فرهنگ اسلامى شناخته شده و مى شود.
14- عقد اخوت ميان مسلمانان (251)
پيغمبر اكرم ، هنگامى كه مهاجرين از مكه به مدينه آمدند همان طور كه مكرر شنيده ايد ميان آنها و انصار عقد اخوت يعنى پيمان برادرى برقرار كرد: هر يك از مهاجرين را با يكى از انصار؛ يا خودشان ، همديگر را انتخاب مى كردند و پيغمبر اكرم آنها را برادر يكديگر قرار مى داد.
مسئله برادر خواندگى يا عقد اخوت ، الآن هم مطرح است . لابد در كتابهاى دعا مثل ((مفاتيح )) خوانده ايد كه در روز هجدهم ماه ذى الحجه كه روز (عيد) غدير است ، سنت است كه مسلمانان با يكديگر صيغه برادرى بخوانند، و پس از آن حقوقى بر يكديگر علاوه پيدا مى كنند، مثلا به يكديگر حق پيدا مى كنند كه يكديگر را در مواقع دعا فراموش نكنند، حق پيدا مى كنند كه در قيامت از يكديگر شفاعت كنند، حق پيدا مى كنند كه در خوبى ها هر يك ديگرى را مقدم بدارد بر ديگران ، و از اين قبيل .
گفتيم پيغمبر اكرم در صدر اسلام عقد اخوت بست ميان مهاجرين و انصار و حتى در ابتدا ميان آنها ارث برقرار كرد يعنى گفت : اينها از يكديگر ارث مى برند. البته اين يك حكم استثنائى بود براى مدت معين . اگر يك مهاجر مى مرد، چيزى اگر داشت به برادر انصارى او مى رسيد، و بر عكس . در آن مدتى كه مسلمين در مضيقه بودند پيغمبر اين حكم را برقرار كرد، بعد حكم را برداشت و فرمود: ارث بر همان اساس قرابت و خويشاوندى است ، كه هنوز هم اين حكم باقى است . و در همان جاست كه مسئله برادرى پيغمبر با اميرالمؤ منين مطرح است . اين را اهل تسنن هم قبول دارند.
پيغمبر اكرم ميان هر يك از مهاجرين و انصار عقد اخوت بست و طبق قاعده بايد ميان على عليه السلام كه از مهاجرين است و يكى از انصار، عقد اخوت برقرار بكند ولى با هيچ يك از انصار عقد اخوت برقرار نكرد. نوشته اند: كه على عليه السلام آمد نزد پيغمبر و فرمود: يا رسول الله ! پس برادر من كو؟ شما هر كسى را با يكى ، برادر كرديد. برادر من كو؟ فرمود: (( انا اخوك )) من برادر تو هستم
اين يكى از بزرگترين افتخارات اميرالمؤ منين است كه نشان مى دهد اميرالمؤ منين در ميان صحابه پيغمبر يك وضع استثنائى دارد، او را نمى شود با ديگران همسر كرد، هم ترازو قرار داد، و الا خود پيغمبر على القاعده بايد مستثنى باشد و تازه اگر هم مستثنى نباشد، پيغمبر هم از مهاجرين است و بايد با يكى از انصار عقد اخوت ببندد، و على عليه السلام هم با يكى از انصار، ولى نه ، ميان خودش و على عليه السلام عقد اخوت بست . اين بود كه اين سمت برادرى و اين شرف برادرى براى هميشه براى على عليه السلام باقى ماند و خود حضرت از خودش به اين سمت ياد مى كند و ديگران هم مى گويند: (( اخو رسول الله )) برادر پيغمبر. على پسر عموى پيغمبر بود از نظر نسب ، ولى مى گويند: برادر پيغمبر. به اعتبار همين است . در اين وقت (وقت بستن عقد اخوت ميان مهاجرين و انصار، رسول خدا صلى الله عليه و آله ) فرمود: اينها ولى يكديگرند. تا يك مدت موقتى اين ولايت ، اثرش ارث بردن هم بود كه از يكديگر ارث مى بردند.
15- اصلاح ناهنجارى هاى جامعه (252)
حضرت عنايت زيادى داشت كه تفاوتها و اختلاف هايى را كه تدريجا عادت شده بود در ميان مردم ، و ربطى به آنچه نامش مسابقه در عمل و فضيلت و پيشى گرفتن در خيرات است كه (( فاستبقوا الخيرات )) (253) نداشت و صرفا عاداتى بود كه ايجاد ناهمواريها و پست و بلنديهاى بيجا مى كرد، از بين ببرد و معدوم كند.
---------------------------------------------------------------
پی نویس ها :
227- وحى و نبوت ، صص 138 137 و هم چنين براى اطلاعات بيشتر ر.ك به : سيرى در سير نبوى ، صص 243 242.
228- سيرى در سيره نبوى ، ص 143.
229- سوره آل عمران ، آيه 159.
230- وحى و نبوت ، صص 139 138.
231- فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا فظلا غليظ القلب لا نفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله .(سوره آل عمران ، آيه 159)
232- مغازى و اقدى ، ج 1، صص 14 13. (گردآورنده )
233- وحى و نبوت ، ص 139.
234- بحارالاءنوار، ج 22، ص 107.
235- وحى و نبوت ، صص 141 140.
236- ج 2، ص 69. (گردآورنده )
237- -صص 246 245. (گردآورنده )
238- ج 2، صص 38 10. (گردآورنده )
239- سيرى در سيره نبوى ، صص 211 209.
240- ظاهرا قضيه مكرر اتفاق افتاده است . من آن موردى را كه يادم هست عرض مى كنم .
241- يمن از آن جاهايى است كه مردمش بدون آنكه هيچ گون لشكر كشى صورت گرفته باشد مسلمان شده اند. علت مسلمان شدن مردم يمن داستان نامه رسول اكرم بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را دعوت به قبول اسلام كردند. نامه ها نوشتند به همه سران بزرگ جهان و رسالت خودشان را به آنها ابلاغ كردند... (براى اطلاع از جزئيات بيشتر رجوع كنيد به صفحات 167 و 168 همين مجموعه گردآورنده )
242- در صحيح بخارى ، ج 5، ص 204 چنين امده است : (( يسرو لا تعسرو بشر و لا تنفر )) . يعنى آسان بگير و سخت نگير، نويد بده و ميلها را تحريك كن و مردم را متنفر نساز! (افعال به صورت تثنيه وارد شده است .)
243- حماسه حسينى ، ج 1، صص 253 252.
244- سوره شعراء، آيه 114.
245- سوره انعام ، آيه 52.
246- وحى و نبوت ، صص 143 142 و هم چنين ر.ك به : داستان راستان ، ج 2 1، شماره 1، صص 26 25.
247- ر.ك به : فتوح البلدان ، بلاذرى ، ص 460. (گردآورنده )
248- بحارالانوار، ج 1، ص 177.
249- همان ، ج 2، ص 7)) و 9)) (با اندكى اختلاف ).
250- همان ، ج 1، ص 177.
251- آشنايى با قرآ، ج 3، صص 199 197.
252- بيست گفتار، صص 141 140.
253- سوره بقره ، آيه 148.
الگوهاي رفتاري پيامبر اعظم (ص)
جلوههاي رفتاري پیامبر
تربيتي
آداب خواندن سوره الرحمن
ميدانيم كه يكي از سورههاي قرآن، سوره «الرحمن» است كه نوعاً در مجالس ترحيم خوانده ميشود، در اين سوره، نعمتها و مواهب الهي يادآوري شده و در بين ذكر اين نعمتها سي بار اين آيه تكرار شده است: فباي آلأِ ربكما تكذبان. پس كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب ميكنيد؟ جابربن عبدالله گويد: پيامبر(ص) روزي سورة الرحمن را در جمع مردم خواند، ولي آنها سكوت كردند و چيزي نگفتند، به آنها فرمود: جنها بهتر از شما، پاسخ ميدهند چرا كه من وقتي آيه فباي آلأ ربكما تذكبان را كه در سورة «الرحمن» است براي جنيان خواندم، آنها در پاسخ گفتند: و لا بشيي من آلا ربنا نكذب. نه هرگز ما چيزي از نعمتهاي پروردگارمان را، انكار و تكذيب نميكنيم1. به اين ترتيب، به مسلمانان دستور داد كه هنگام شنيدن آية فباي آلأ ربكما تكذبان كه در سورة الرحمن، سي بار تكرار شده، سكوت نكنيد بلكه جواب بدهيد مثل جواب فوق، يا بگوئيد: لا بشي من آلائك رب اكذبُ.
برخورد آموزنده رسول خدا(ص) با سلمان
امام باقر(ع) فرمود: روزي ياران و اصحاب پيامبر اسلام(ص) به گردم هم نشسته بودند، و هركسي به حسب و نسب خود مينازيد و از حسب و نسب خود ميگفت. در اين گفتگوي حساس، عمربن خطاب گفت: تو هم حسب و نسب خود را بگو. سلمان گفت: من بندة خدا هستم، گمراه و تهيدست و برده بودم خداوند به بركت وجود پيامبر(ص)، مرا هدايت كرد و بي نياز و آزاد نمود، اين است حسب و نسب من اي عمر! در همين وقت پيامبر(ص) حاضر شد و از مضمون گفتگوي آنها باخبر گشت، به اصحاب خطاب كرد و فرمود: شرف مرد، دين و ايمان اوست، آبروي مرد خلق و خوي اوست،ريشه و اصل مرد، عقل اوست، سپس آية 13 سورة حجرات را تلاوت فرمود كه ترجمهاش اين است: اي مردم جهان، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و به شكل دستهها و قبيلهها(ي مختلف) درآورديم تا همديگر را بشناسيد، همانا گراميترين شما نزد خداوند، پرهيزكارترين شما است.
يكديگر را مسخره نكنيد
پيامبر(ص) همسران متعدد داشت، كه ازدواج آن حضرت با آنها، بيشتر به خاطر جنبههاي سياسي و عاطفي و اجتماعي بود، يكي از همسران او عايشه دختر ابوبكر بود، و ديگري حفصه دختر عُمر، و ديگري صفيه دختر حيبن اخطب (كه پدر صفيه يهودي بود ولي صفيه به اسلام گرويده بود). روزي عايشه و حفصه، صفيه را مورد استهزأ قرار داده و به او گفتند: اي دختر يهودي. صفيه ناراحت شد، و نزد پيامبر(ص) آمد و از آنها شكايت كرد، پيامبر(ص) فرمود: اگر از اين پس به تو چنين گفتند: در جواب بگو: پدرم هارون پيامبر خدا، و عمويم موسي كليم (همسخن) خدا، و شوهرم، محمد رسول خدا(ص) است. او از خدمت پيامبر(ص) مرخص شد، تا اينكه باز در يك برخوردي، عايشه و حفصه به صفيه گفتند: اي دختر يهودي! صفيه در پاسخ گفت: پدرم هارون پيامبر خدا و عمويم موسي كليم خدا، و شوهرم محمد رسول خدا(ص) است. آنها فهميدند كه او اين پاسخ را از كجا گرفته، به او گفتند: اين پاسخ را رسول خدا(ص) به تو آموخته است، در اين هنگام آية11 سورة حجرات نازل شد: يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسي ان يكونوا خيراً منهم. اي مومنان استهزأ نكنيد گروهي، گروه ديگر را، كهاي بسا آن گروهي كه مورد مسخره واقع شدهاند بهتر از مسخره كنندگان باشد و همچنين زنها، زنهاي ديگر را مسخره نكنند كه چه بسا دستة دوم بهتر از دستة اول باشند و به همديگر طعنه نزنيد، و همديگر را با لقب بد نخوانيد كه پس از ايمان آوردن، نام زشت نهادن بد است، هركس توبه نكند، جزء ستمكاران ميباشد
اهميت امر به معروف و نهي از منكر
شخصي از رسول اكرم(ص) پرسيد: عذاب چه كسي در روز قيامت از همه سختتر است؟ فرمود: كسي كه پيامبر و يا مردي كه امر به معروف ميكند را به قتل برساند، سپس فرمود: بني اسرائيل در آغاز روز در يك ساعت چهل و سه پيامبر را كشتند، صد و دوازده نفر از بندگان صالح بني اسرائيل به دفاع از پيامبران برخاستند و امر به معروف و نهي از منكر نمودند، در ساعت آخر همان روز بني اسرائيل، همة آن112 نفر را كشتند، و آية21) سورة آل عمران) به همين مطلب اشاره ميكنيد: ان الذين يكفرون بآيات الله و يقتلون النبيين بغير حق و يقتلون الذين يأمرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب اليم. آنان كه به آيات خدا، كافر ميشوند و پيامبران را به نا حق ميكشند (و نيز) آنان را كه امر به قسط و عدالت مينمايند ميكشند قاتلان را به عذاب دردناك بشارت بده به اين ترتيب ميآموزيم كه گاهي بايد در سختترين شرائط، تا سر حد شهادت، از حق دفاع نمود و امر به معروف و نهي از منكر كرد.
اهميت تذكر
روزي يك نفر باديه نشين به مجلس رسول خدا(ص) آمد شنيد اين دو آيه را خواند: فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره. كسي كه اندكي ناچيز كار خير يا بد كند آن را مينگرد و نتيجه را مييابد باديه نشين گفت: اي رسول خدا حتي «مثقال ذره» هم، به حساب ميآيد، و براي آن عقاب است. پيامبر(ص) فرمود: آري. باديه نشين صاف دل آن چنان تحت تأثير آية قرار گرفت كه صدايش به گريه بلند شد و فرياد زد واسوأتاه وافضيحتاه. (واي از رسوايي روز قيامت، واي بر من از اينكه گناهان آشكار شوند). رسول خدا(ص) فرمود: دل اين باديه نشين از ايمان خبر دارد
زشتي و بدگوئي از ديگران
ماعز اسلمي يك از مسلمانان صدر اسلام بود، وي بر اثر اغواي شيطان، با زني زنا كرد، بعد پشيمان شد و نزد پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: «من زنا كردهام» تا هر حكمي كه از نظر اسلام است، بر او جاري شود (در نتيجه اين گناه پاك گردد). پيامبر(ص) دو نفر از صحابه را ديد كه يكي به ديگري ميگويد: اين مرد ماعز آنچه را كه خدا پوشانده بود، آشكار كرد، در نتيجه مثل سگ، سنگباران شد. پيامبر(ص) در آن لحظه چيزي نگفت، با آن دو نفر در راهي ميرفتند، ديدند در بيابان،، الاغي مرده و بدنش متعفن شد و متلاشي گشته است پيامبر(ص) فرمود: فلان كس و فلان كس كجايند؟ آنها عرض كردند: اينجا هستيم، فرمود: بيائيد و از پيكر متعفن اين الاغ بخوريد. آنها گفتند اي رسول خدا چه كسي اين كار را ميكند؟ فرمود: آنچه شما در مورد برادرتان (ماعز) گفتيد، سختتر از خوردن گوشت اين الاغ است، سوگند به خدائي كه جانم در دست اوست اكنون او (ماعز) در نهرهاي بهشت، شناوري ميكند
شما گوشت مرده خوردهايد
ابوبكر و عمر، سلمان را نزد رسول خدا(ص) براي آوردن غذا فرستادند، سلمان نزد پيامبر(ص) رفت و تقاضاي غذا كرد، حضرت او را به نزد انبادارش «اسامه» فرستاد، سلمان نزد اسامه آمد و تقاضاي غذا كرد، اسامه گفت: فعلاً چيزي از غذا وجود ندارد. سلمان با دست خالي نزد عمر و ابوبكر بازگشت، آنها گفتند: اسامه بخل كرد، و اين روز غذا نفرستاد و اضافه كردند: اگر ما سلمان را به چاه سميحه (كه چاه پر آبي بود) بفرستيم، آن چاه خشك ميشود. سپس به حضور رسول خدا(ص) آمدند، رسول خدا(ص) به آنها فرمود: چه موجب شده كه در دهان شما بقاياي گوشتي كه خوردهايد مينگرم. آنها عرض كردند: ما اصلاً امروز گوشت نخوردهايم. پيامبر(ص) فرمود: شما گوشت سلمان و اسامه را خورديد. در اين هنگام آية12 سورة حجرات نازل شد كه اين آيه مسلمانان را از سوء ظن و غيبت نمودن نهي ميفرمايد.
چهار وصيت مؤكد پيامبر اكرم(ص)
رسول اكرم(ص) در ضمن گفتاري فرمود: همواره جبرئيل در مورد همسايه به من سفارش ميكند به گونهاي كه گمان كردم كه همسايه از همسايه ارث ميبرد، و همواره در مورد بردگان سفارش ميكند، به گونهاي كه گمان بردم كه وقت معيني براي آزاد كردن آنها تعيين نموده است كه وقتي آن وقت فرا رسيد، آنها آزاد ميشوند، و همواره در مورد مسواك كردن دندانهابه من سفارش ميكند، به گونهاي كه گمان كردم كه به زودي آن را واجب مينمايد، و همواره در مورد مناجات و نماز شب به من سفارش ميكند، به طوري كه گمان بردم كه بهترين افراد امت من، در شب نميخوابند. اين تغييرات حاكي از تأكيد در انجام امور چهارگانه فوق است.
قيامت
مرد نابينائي حضور پيامبر گرامي(ص) آمد و تقاضاي دعا كرد، گفت از خدا بخواه كه پردة نابينايي را از چشمم بر كنار كند و قدرت ديدم را به من برگرداند. حضرت فرمود: اگر ميل داري دعا ميكنم اميد است مستجاب شود و چشمت بينا گردد و اگر ميخواهي در قيامت بي آنكه مورد حساب واقع شوي خدا را ملاقات كني بوضع موجود راضي و صابر باشد. عرض كرد ملاقات بدون محاسبه را برگزيدم، آنگاه رسول گرامي(ص) فرمود: خداوند بزرگتر از اين است كه در دنيا هر دو چشم كسي را بگيرد سپس در قيامت عذابش نمايد.
سفارش پيامبر به فروشندگان كالا
امام صادق(ع) فرمود: در عصر پيامبر(ص) زني بود كه عطر ميفروخت و زينب نام داشت، (و طبعاً خودش نيز به خاطر همراه داشتن عطر، خوشبو بود) روزي به حضور همسران پيامبر اسلام(ص) آمد، پس از ساعتي پيامبر(ص) به خانه آمد و بوي خوش به مشامش رسيد، دانست كه زينب عطر فروش در آنجا است، به او فرمود: وقتي به خانة ما ميآيي، خانههاي ما را خوشبو ميكني؟ زينب در پاسخ گفت: خانههاي شما به خاطر وجود تو [اي پيامبر] پاكيزهتر و خوشبوتر است نه به خاطر عطر همراه من. آنگاه پيامبر(ص) به او اين سفارش را [كه سفارش همة فروشندگان كالا نيز هست] كرد، فرمود: اذا بعث فاحسني ولا تغشي فانه اتقي لله وابقي للمال. وقتي كه عطر ميفروشي، آن را نيكو بفروش و در فروختن، كسي را فريب نده، زيرا اگر چنين كني به پاكي و پرهيزگاري در پيشگاه خداوند بهتر است، و براي بقا و دوام ثروت نيكوتر ميباشد
توصيه به كار و كوشش
زمان رسول خدا(ص) بود، مردي از اصحاب آن حضرت، سخت تهيدست شده بود، كار به جائي رسيد كه به ناچار، همسرش به او گفت: برو به حضور پيامبر(ص) و جريان را بگو تا آن حضرت كمكي كند. آن مرد سخن همسرش را گوش كرد و به حضور پيامبر(ص) رسيد و جريان را عرض كرد، پيامبر به او فرمود: من سألنا اعطيناه و من استغني اغناه الله. كسي كه از ما تقاضا كند به او ميبخشيم، ولي اگر خصلت بي نيازي را پيشه خود سازد، خداوند او را بي نياز ميكند. آن مرد به خانه آمد و پس از مدتي باز فشار تهيدستي باعث شد، به حضور پيامبر(ص) رفت و كمك خواست، پيامبر همان سخن فوق را تكرار كرد، آن مرد به خانه برگشت، باز ناچار شد براي بار سوم به خدمت پيامبر(ص) رسيد و تقاضاي كمك كرد، پيامبر(ص) در اين بار نيز همان پاسخ را داد. آن مرد از سخن رسول خدا(ص) جان گرفت و با همتي قهرمانانه و توكل به خدا، كمر همت بسته و تيشهاي از شخصي عاريه گرفت و به بيابان و كوه رفت و با آن هيزم جمع نمود و آورد و در شهر فروخت، و اين كار را ادامه داد، تا مبالغي پول به دستش آمد، تيشه عاريهاي را به صاحبش داد و با آن پولها تيشهاي خريد و دنبال همين كار را گرفت و به قدري پولدار شد كه خدمتكاري براي خود خريد و به وضع زندگي خود سر و سامان خوبي داد، سپس به حضور پيامبر(ص) شرفياب شد و جريان را به عرض رساند، پيامبر فرمود: به تو كه گفتم: كسي كه از ما تقاضا كند به او ميبخشيم، ولي اگر راه بي نيازي را بگيرد، خداوند او را بي نياز خواهد كرد
نتيجه رضايت مادر
در عصر پيامبر اسلام(ص) يكي از مسلمين، در بستر مرگ قرار گرفت، پيامبر(ص) به بالين او آمد، او در حال جان كندن بود، پيامبر(ص) به او فرمود بگو: لا اله الا الله او قدرت تكلم نداشت، پيامبر چند بار او را تلقين كرد و به او فرمود: بگو لا اله الا الله او نميتوانست بگويد، و زبانش ميگرفت. زني در آنجا حضور داشت، پيامبر(ص) به او فرمود: آيا اين شخص، مادر دارد؟ او عرض كرد آري، من هستم، پيامبر(ص) فرمود: از پسرت راضي هستي؟ گفت: نه بلكه ناراضي و خشمگين هستم، پيامبر(ص) فرمود: دوست دارم كه از او راضي گردي، مادر، شفاعت پيامبر(ص) را پذيرفت و از پسرش راضي شد. در اين وقت پيامبر(ص) به شخص در حال مرگ فرمود بگو: لا اله الا الله، زبان او باز شد و گفت: لا اله الا الله، پيامبر(ص) فرمود بگو: يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير اقبل مني اليسير واعف عني الكثير انك انت العفو الغفور. اي خدايي كه كم را ميپذيري و از بسيار، ميبخشي، كم را از من بپذير و بسيار (از گناه) را از من ببخش، توئي بخشنده و آمرزنده. او تمام اين سخنان را گفت، پيامبر(ص) به او فرمود: چه ميبيني؟ عرض كرد: دو سياه چهره وارد شدند، فرمود: اين كلمات را تكرار كن، او تكرار كرد، پيامبر فرمود: چه ميبيني؟ او عرض كرد: آن دو سياه چهره دور شدند و دو شخص سفيد رو و نوراني وارد شدند، دو سياه چهره رفتند و دور گشتند، و ديگر آنها را نميبينم، و دو شخص نوراني به من نزديك شدند، و روحم را دارند از جانم ميگيرند، اين را گفت و همان لحظه از دنيا رفت.
سنت پيامبر(ص) در غذا رساني به عزادار
امام صادق(ع) فرمود: وقتي جعفر طيار (برادر علي(ع) فرماندة يكم جنگ موته كه در سال هشتم هجري واقع شد) به شهادت رسيد پيامبر(ص) به فاطمه زهرا(س) دستور داد، تا سه روز غذا درست كند و به خانه جعفر(ع) براي اسمأ بنت عميس همسر جعفر و بچههايش ببرد، و با زنان ديگر نزد او بروند و سه روز بمانند، فاطمه(س) اين دستور را انجام داد، و اين دستور بين مسلمانان، سنت گرديد. يعني يك كار استحبابي و شايسته بين مسلمانان مرسوم شد.
مؤسسه فرهنگي نورالائمه(ع) مؤلف ؛ محمدرضاطباطبائينسب
مركز پخش: تهران - انقلاب - خيابان كارگر جنوبي - خ شهداي ژاندارمري مجتمع ناشران و كتابفروشان كوثر ؛ انتشارات آرام دل- تلفن : 66971697 نوبت و تاريخ چاپ : اول 1385


