تبليغاتX
مهر ورزی در پرسش مهر 7

جامعه در حال رشد

اسلام و مقتضيات زمان جلد اول
تاءليف : استاد شهيد علامه مطهرى

www.ghadeer.org\index.html

و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطاءه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع.  (9(

در اين آيه كريمه خداوند مثلى براى اهل ايمان يعنى براى مسلمانان كه از دستورات پيغمبر اكرم پيروى مى كنند ذكر مى كند. اين مثل با بحث ما ارتباط زيادى دارد.            مى فرمايد مثل اينها در انجيل اينطور ذكر شده است : مثل زراعتى هستند، يعنى دانه اى كه در زمين كشت مى شود. اول كه اين دانه سر مى زند، به صورت برگ نازك است . اگر مثلا دانه گندمى را در زمين بكارند اول بار كه از زمين مى رويد به صورت برگ خيلى نازك و لطيف است فآزره اما اين برگ به همان حالت نازكى ثابت نمى ماند تدريجا بيشتر از زمين بيرون مى آيد و داراى ساقه اى مى شود كه نسبت به آن برگ صفت ديگرى دارد يعنى آن را تقويت مى كند، آن برگ نازك را محكم مى كند يعنى ساقه درمى آيد فاستغلظ بعد كم كم اين ساقه غلظت و ضخامت پيدا مى كند ))فاستوى على سوقه (( روى ساقه خودش ‍ مى ايستد يعجب الزراع در اين وقت است كه كشاورزان را به تعجب وامى دارد يعنى متخصصين فن كشاورزى وقتى نگاه مى كنند تعجب مى كنند. همين حالت است حالت استقلال و رشد و تعالى كه چشم دشمن را كور مى كند و دشمن به خشم درمى آيد.

كفار وقتى اينها را مى بينند به خشم درمى آيند.

اين مثل ، مثل چيست ؟ خودش فرموده است : آنان كه با اين پيغمبر هستند، در مقابل دشمن ، قوى و محكم ولى نسبت به خودشان مهربان و نرم مى باشند:


(( اشداء على الكفار، رحماء بينهم تريهم ركعا سجدا))

در مقابل دشمن نيرومند و باصلابتند و نسبت به خودشان مهربان ، اهل عبادت و پرستش مى باشند آنها را در ركوع و سجود مى بينى .

اين مطلب را توجه داشته باشيد كه عبادت و پرستش ، از اسلام جداشدنى نيست . بعضى از افراد كه با تعليمات اجتماعى اسلام آشنا شده اند اين آشنائى سبب شده است كه عبادات را تحقير كنند ولى خير، اينها از يكديگر تفكيك پذير نيست ، عملا هم تفكيك پذير نيست يعنى اين دستورات و عبادات خاصيت خودش را نمى دهد مگر اينكه تعليمات اجتماعى به او ضميمه شده باشد. تعليمات اجتماعى هم خاصيت خودش را نمى دهد مگر اينكه عبادتها به او ضميمه شده باشد.


(( يبتغون فضلا من الله و رضوانا))

از خدا زياده مى خواهند، به آنچه كه دارند قانع نيستند افزونتر مى خواهند اما نه آنطور افزون خواهى كه مادى مسلكها و ماده پرستها دارند كه فقط دنبال پول و ماديات مى باشند. اينها در عين افزون طلبى رضاى خدا را مى خواهند در راه حق و حقيقت افزون طلب مى باشند.


(( سيماهم فى وجوههم من اثر السجود))

مسلمانى در چهره آنها پيدا است ، آثار عبادت در گونه آنها نمايان است . يعنى چه ؟

مقصود اين نيست كه چون زياد سجده كرده اند فقط پيشانيشان پينه بسته است . عبادت خاصيتش اينست كه در قيافه انسان اثر مى گذارد. يك رابطه عظيمى ميان روح و جسم انسان هست . افكار و عقائد و اخلاق و ملكات انسان در قيافه او اثر مى گذارد. قيافه يك انسان نمازخوان با يك انسان تارك الصلواه يكى نيست .

اين چه مثلى است كه خدا براى مسلمانان صدر اول زده است ؟ مثل رشد است ، مثل تكامل است ، مثل اينست كه رو به تكامل و پيشرفت مى روند. اول مثل اين هستند كه به صورت يك برگ نازك از زمين روئيده مى شوند. بعد به صورت يك ساقه ضخيم درمى آيند، داراى برگها مى شوند، بوته اى مى شوند نه مانند ساير بوته ها. ساير كشاورزان ، ساير معلمان ، ساير تربيت كنندگان ، بشريت وقتى اينها را مى بينند به حيرت فرو مى روند كه اين رشد با اين سرعت و به اين خوبى چطور مى شود؟ سقراطها وقتى بيايند حيرت مى كنند.

اتفاقا يكى از چيزهائى كه باعث حيرت جهانيان شده است همين سرعت رشد مسلمين و به استقلال رسيدن مسلمانها است كه قرآن تعبير مى كند


((فاستوى على سوقه ))

روى پاى خودش بايستد.

يكى از اروپائيها گفته است اگر ما سه چيز را در نظر بگيريم ، آن وقت اعتراف خواهيم كرد كه در دنيا مانند محمد(ص ) كسى وجود ندارد يعنى رهبرى در دنيا مانند او وجود نداشته است . يكى اهميت و عظمت هدف . هدف بزرگ بود، زيرورو كردن روحيه و اخلاق و عقائد و نظامات اجتماعى مردم بود. دوم قلّت وسائل و امكانات . از وسائل چه داشته است ؟

همان خويشان نزديك خودش با او طرف بودند، نه پولى داشت ، نه زورى و نه همدستى .

يك نفر يك نفر افراد را به خود مؤ من ساخت و دور خود جمع كرد تا به صورت بزرگترين قدرت جهان درآمد. عامل سوم سرعت وصول به هدف بود يعنى در كمتر از نيم قرن بيش از نيمى از مردم دنيا تسليم دين او شدند و ايمان آوردند. آن وقت مى بينيد همچو رهبرى در دنيا وجود نداشته است .

اين است مقصود قرآن از اين مثل كه مى گويد: يعجب الزراع متخصصين و دهقانها و كشاورزان انسانيت تا ابد در تعجب فرو مى روند كه اينها چطور به اين سرعت پيدا شدند و رشد كردند و روى پا ايستادند و ميوه دادند. اين مثل در خود قرآن مجيد براى امت ذكر شده است .

اينجا يك سؤ ال مى كنم : آيا مسلمانان صدر اول اختصاصا بايد اينجور باشند و اين خاصيت مال آنها بود يا خاصيت مال اسلام است يعنى هر وقت و هر جا مردمى واقعا اسلام را بپذيرند و به دستورات اسلام عمل بكنند همين خاصيت رشد و تزايد و تكامل و استقلال و روى پاى خود ايستادن و ديگران را به حيرت و تعجب واداشتن را دارند. البته اين خاصيت مال اسلام است نه مال مردم ، اين خاصيت مال ايمان به اسلام است ، مال پيروى از تعليمات اسلام است . اسلام نيامده است براى اينكه جامعه را متوقف بكند، ملت مسلمان را وادار به درجا زدن بكند، اسلام دين رشد است ، دينى است كه نشان داد عملا مى تواند جامعه خود را به جلو ببرد شما ببينيد در چهار قرن اول اسلامى اسلام چه كرده است ! ويل دورانت در ))تاريخ تمدن (( مى گويد تمدنى شگفت انگيزتر از تمدن اسلامى وجود ندارد. پس اسلام عملا خاصيت خودش را نشان داده است . اگر اسلام طرفدار ثبات و جمود و يكنواختى مى بود بايد جامعه را در همان حد اول جامعه عرب نگاه بدارد پس چرا تمدنهاى وسيع و عجيب را در خودش جمع كرد و از مجموع آنها تمدن عظيمترى را به وجود آورد پس اسلام با پيشرفت زمان مخالف نيست .

گوستاولوبون انصافا تحقيقات زيادى كرده است و كتابش هم كتاب بسيار باارزشى است ، ولى در عين حال گاهى حرفهائى مى زند كه انسان تعجب مى كند. سبك فرنگى همين است . گوستاولوبون وارد مى شود در بحث علل انحطاط مسلمين كه چرا مسلمين انحطاط پيدا كردند؟ چرا تمدن اسلامى غروب كرد چرا باقى نماند؟ عللى ذكر مى كند. يكى از عللى كه ذكر مى كند همين عدم انطباق با مقتضيات زمان است . مى گويد زمان عوض شد،

تغيير كرد و مسلمانها مى خواستند باز اسلام را به همان خصوصيات در قرنهاى بعد نگاه دارند در صورتى كه امكان نداشت ، و به جاى اينكه تعليم اسلامى را رها كنند و مقتضيات قرن را بگيرند، تعليم اسلامى را گرفتند و منحط شدند در اينجا هر كسى مايل است بداند كه اين مستشرق بزرگ چه مثالى براى مدعاى خود آورده است ؟ چه اصلى در اسلام بود كه بعد مقتضيات زمان عوض شد و مسلمانها به جاى اينكه مقتضيات زمان را بگيرند اسلام را گرفتند و منحط شدند؟ آقاى گوستاولوبون چه اصلى را از اسلام پيدا كرده است كه با مقتضيات زمان انطباق نمى كرده است و مسلمين جمود و خشكى به خرج مى دادند و نمى بايست به خرج مى دادند و مى بايست با زمان هماهنگى مى كردند؟

مى گويد يكى از تعاليم اسلامى كه در صدر اسلام خيلى نتيجه بخشيد و راه را به سوى ملل ديگر باز كرد و مردم فوج فوج اسلام اختيار كردند و مخصوصا ملل غير عرب كه در مظالم حكام و موبدان و روحانيون خودشان مى سوختند وقتى با آن مواجه شدند استقبال كردند، اصل مساوات بود. ديدند در اسلام امتياز نژادى و طبقاتى وجود ندارد. از اين جهت اسلام خيلى برايشان خوشايند بود. اين اصل يعنى اصل مساوات در ابتدا به نفع جامعه اسلامى بود اما مسلمين بعد باز هم پافشارى و يكدندگى به خرج دادند و مى خواستند اصل مساوات را در دوره هاى بعد اجرا كنند و حال آنكه اگر مى خواستند سيادتشان محفوظ بماند بايد اين اصل را كنار مى گذاشتند. عرب بعد از آنكه حكومت را در دست گرفت و ملتهاى ديگر مسلمان شدند بايد سياست را بر ديانت ترحيج مى داد. سياست ايجاب مى كرد كه اين حرفها را كنار بگذارد و ملتهاى ديگر را استثمار بكند، زير يوغ بندگى خودش بكشد تا بتواند پايه هاى حكومت خودش را محكم بكند. اينها آمدند به اصل مساوات چسبيدند و فرقى ميان عرب و غيرعرب نگذاشتند، به ديگران ميدان دادند، آنها را آوردند و قاضى درجه اول كردند، در تعليمات را به رويشان باز كردند. كم كم ساير ملل آمدند و ميدان را از عرب گرفتند.

اولين قومى كه ميدان را از عرب گرفت ايرانيها بودند كه در ابتداى حكومت بنى العباس روى كار آمدند مانند برمكيان و ذوالرياستين . بعد اينها اقوام و خويشان و بستگان خود را روى كار آوردند و عرب را كنار زدند. اين جريان در اوائل قرن دوم بود. چند سال گذشت كه دوره سيادت ايرانيان بود مخصوصا در دوره ماءمون چون مادر ماءمون ايرانى بود، ديگر سيادت ايرانى به حد اعلا رسيد كه حتى نقل كرده اند روزى ماءمون از راهى مى گذشت ، يك نفر عرب جلوى ماءمون را گرفت گفت خليفه ! فرضكن من هم يك نفر ايرانى هستم به دادم برس . تا دوره رسيد به برادرش ‍ معتصم . مادر معتصم از تركهاى ماوراءالنهر است . معتصم به عكس رفتار مى كرد، نه به عرب روى خوش نشان مى داد و نه به ايرانى براى اينكه موقعيت خودش را حفظ بكند. با عربها بد بود چون طرفدار بنى اميه بودند. بنى اميه سياستشان سياست عربى بود و اعراب را بر غيراعراب ترجيح مى دادند. اعراب طرفدار امويها بودند. بنى العباس عموما با اعراب مخالف بودند چون مى دانستند عربها طرفدار امويها مى باشند، و زبان فارسى را كه بنى العباس زنده كردند براى اين بود كه نمى خواستند ايرانيها در عربها هضم بشوند ((ابراهيم بن الامام )) بخشنامه اى كرده است (و اين بخشنامه را جرجى زيدان و ديگران نوشته اند) به تمام نقاط ايران ، و در آن گفته است هر عربى كه پيدا كرديد بكشيد. معتصم ديد اعراب طرفدار امويها هستند و ايرانيها طرفدار عباس پسر ماءمون ، رفت قوم و خويش مادرش را از تركستان آورد و تدريجا كارها را به دست آنان سپرد يعنى هم ايرانيها و هم اعراب را كنار زد. لهذا عنصر ديگرى روى كار آمد.

همه حرف آقاى گوستاولوبون اينست كه چرا خلفاى عباسى با اينكه خودشان عرب بودند از سياست عربى بنى اميه پيروى نكردند. گوستاولوبون همان چيزى را كه فضيلت اسلام است عيب گرفته و دليل بر عدم انطباق اسلام با مقتضيات زمان و دليل بر جمود و تحجر مسلمين دانسته است . مى گويد اين اصل از نظراخلاق خوب است ولى از نظر سياست گاهى خوب است و گاهى بد. در يك زمان از نظر سياست خوب است كه ملتهاى ديگر را به اسلام نزديك مى كند اما در يك زمان ديگر جايش بود كه مسلمانها يعنى عربهاى آن وقت از نظر سياسى هم كه باشد اصل مساوات اسلام را زيرپا بگذارند.

گوستاولوبون اشتباه مى كند. اولا اسلام يك روش سياسى به مفهوم اروپائى نيست . ثانيا اگر مسلمين اسلام را اينطور بازيچه سياست كرده بودند امروز نه از اسلام اثرى بود و نه از مسلمين به صورت يك امت . اسلام هدفش اينست كه مساوات را به طور كامل در ميان مردم برقرار كند اگر اسلام تا وقتى كه از مردم استفاده مى كند اصلى را طرح كند بعد آن را عوض كند، اين كه اسلام نيست ، اين سياست اروپائى است كه اعلاميه حقوق بشر مى دهند تا آنجا كه ملتهاى ديگر را زيربار بكشند، همينكه زير بار كشيدند مى گويند همه اين حرفها مفت است .

اين است طرز فكر اينها كه مى گويند اسلام خشك و غيرقابل انعطاف است و با مقتضيات زمان يعنى با سياست جور درنمى آيد.

اسلام براى اين آمده است كه با اين سياستها در دنيا مبارزه بكند. اسلام اينها را مقتضيات زمان نمى داند، اينها را انحراف زمان مى داند و در مقابل اينها ايستادگى مى كند.


اين همان عيبى است كه عده اى بر سياست اميرالمؤ منين گرفتند، گفتند على همه چيزش خوب بود، مرد علم بود، مرد عمل بود، مرد تقوا بود، مرد عاطفه انسانيت بود، مرد حكمت و خطابه بود ولى يك عيب بزرگ داشت و آن اينكه سياستمدار نبود. چرا سياستمدار نبود؟

چون انعطاف نداشت ، صلابت به خرج مى داد. على مصالح سياسى را در نظر نمى گرفت . يك نفر سياستمدار در يكجا بايد دروغ بگويد، يكجا بايد وعده بدهد و عمل نكند، يك پيمانى را امضاء كند همينكه كارش گذشت زير امضاء خودش بزند. يك نفر سياستمدار بايد به يك نفر روى خوشنشان بدهد تا وقتى كه او را تسليم بكند همينكه تسليم كرد او را از بين ببرد.

از نظر اينها ))منصور دوانيقى (( يك سياستمدار بود براى اينكه ابومسلم را استخدام كرد، با او پيمان و قرارداد بست . ابومسلم به نفع منصور قيام كرد و چه جنايتها كه در خراسان به نفع بنى العباس نكرد؟! اين قهرمان ملى ! خودمان را بشناسيم . دائم مى گويند قهرمان ملى ! اگر ايرانيهائى را كه همين ابومسلم كشته است به حساب بياوريد، از سيصد چهارصد هزار بيشتر است . مى گويند مجموع آدمهائى كه ابومسلم كشته است ششصد هزار نفر است . آخر آدم چقدر بايد جانى باشد! منصور از نظر آنها يك سياستمدار بود. همينكه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پيش راند، خود ابومسلم كم كم شاخ شد. ابومسلم يك سال با يك لشكر انبوه به مكه رفت . در مراجعت همينكه به ))رى (( رسيد منصور او را فراخواند كه بيا من با تو كارى دارم . ابومسلم نيامد. بار دوم و سوم نوشت باز هم نرفت . بالاخره نامه تهديدآميزى برايش نوشت . ابومسلم مردد ماند كه برود يا نرود. با خيلى ها مشورت كرد. همه به او گفتند نرو خطرناك است ، ولى به قول معروف اجلش رسيده بود، رفت . منصور گفته بود بايد تنها بيائى ، تنها رفت ، وارد شد بر منصور و تعظيم كرد. بعد از احوالپرسى كم كم منصور به او خشونت كرد كه چرا فلان كار را نكردى چرا فلان جا امر مرا اطاعت نكردى ؟ ابومسلم ديد كار خيلى سخت شد و فهميد منصور تصميم به كشتنش دارد گفت امير براى كشتن دشمنانت مرا نگهدار. گفت امروز از تو دشمن ترى ندارم . منصور دستور داده بود دو سه نفر مسلح پشت در مانده بودند و گفته بود هر وقت من فلان علامت را دادم فورا بيائيد و ابومسلم را بكشيد. همينكه خوب ابومسلم را ملامت كرد آن علامت را داد، ريختند و ابومسلم را تكه تكه كردند، بعد هم او را در يك نمد پيچيدند.


از نظر اينجور افراد آقاى منصور سياستمدار بزرگى است ، دشمن را اينجور از بين مى برد. اينها گله شان از على (ع ) اينست كه چرا على مانند منصور دوانيقى رفتار نكرد؟ چرا به معاويه روى خوش نشان نداد، نامه به او ننوشت و او را اغفال نكرد؟ چرا معاويه را خام نكرد تا بعد او را به مركز بخواهد و با يك نيرنگ و دسيسه از بين ببرد؟ چرا دروغ نمى گفت ؟ چرا تبعيض قائل نمى شد؟ چرا رشوه نمى داد؟ چرا همانطور كه معاويه نسبت به بيت المال عمل مى كرد او عمل نمى كرد؟

مى گويند عيب اسلام همين است كه خشك است . انعطاف پذير نيست ، با مقتضيات زمان تطبيق نمى كند. يك مرد سياستمدار اگر بخواهد با اسلام عمل بكند نمى تواند سياستمدارى بكند.

اسلام آمده است براى همين كه با اين نوع سياستمداريها مبارزه بكند. اسلام آمده است براى خدمت به بشريت . اسلام پاسدار انسانيت است . اگر اسلام اين مقدار انعطاف داشته باشد كه ديگر اسلام نيست ، شيطنت است . اسلام پاسدار درستى و حقيقت و عدالت است . اصلا فلسفه اسلام اينست ، بايد در اينجور جهات صلابت و استحكام داشته باشد.

على آنجور رفتار كرد كه قرنها بر دل مردم حكومت مى كند. على از فكر خودش در زمان خودش حمايت كرد و فكر خودش را به صورت يك اصل در دنيا باقى گذاشت . به همين جهت روش على به صورت ايمان در ميان افراد وجود دارد. پس على در سياست خودش شكست نخورد. اگر سياست على و هدفش اين بود كه چهار صباحى كه مى خواهم در دنيا زندگى بكنم ، در نعمت و جاه باشم (همان سياستى كه معاويه مى گفت كه ما در نعمت دنيا غلطيديم )، آن وقت على شكست خورده بود، اما چون على مرد ايمان و عقيده و هدف بود شكست نخورده است .

پس يكى از توقعات بيجائى كه در باب انطباق با مقتضيات زمان دارند اين است كه رجال سياست نام حالت روباه صفتى خودشان را كه در هر زمان هر رنگى جامعه پيدا بكند به همان رنگ مى شوند انعطاف ، خاصيت انطباق با زمان ، زرنگى و عقل گذاشته اند و به همين تكيه مى كنند و انتظار دارند اسلام اين توقع را برآورد و چون برنمى آورد مى گويند عيب اسلام همين است كه مانع است كه انسان خودش را با زمان تطبيق دهد.

افتخار اسلام اينست كه جلوى اين انطباقها را گرفته است . حسين بن على كه امروز بر دل شما حكومت مى كند جهتش اينست كه رنگ زمان به خود نگرفت ، نگفت اگر پيغمبر حكومت كند رنگ پيغمبر، اگر معاويه حكومت كند رنگ معاويه ، اگر يزيد حكومت كند رنگ او را بايد بگيريم و چون زمانه اينجور شده است بايد رنگ زمانه را بگيريم . وقتى كه ((مروان حكم )) به او گفت يا ابا عبدالله ! من يك جمله خيرخواهانه اى براى تو دارم ، فرمود بگو. گفت من مصلحت ترا در اين مى بينم كه با يزيد بيعت كنى . حضرت نفرمود كه اين مصلحت و منفعت من نيست ، فرمود در آن موقع اسلام چه خواهد شد؟

))و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد(( (10)

فرمود: آن وقت بايد فاتحه اسلام را يكجا خواند.

خدايا به ما راه راست را نشان بده .

-------------------------------------

پی نویس ها

9- سوره فتح ، آيه 29.

10- ((لهوف ))، ص 11.

نوشته شده توسط محمد قمی فر در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 5:19 | لینک ثابت |

مهرورزی از آرمانهای انقلاب و شعار دولت

http://mehrvarzan1.persianblog.com/

*****************************

 »... يكى ديگر از آرمانهاى انقلاب ما كه در اين انتخابات به عنوان شعار انتخاب شد، مهرورزى نسبت به مؤمنين و مردم است. خداوند مؤمنين را نسبت به يكديگر مهربان قرار داده است، رحماء بينهم، مهربانى و مهرورزى وديعه و عطيه خدايى است. خداوند جهان را به واسطه حب به پيامبر و اهل بيت - عليهم السلام - خلق كرد و همه اين حب را در فاطمه اطهر - سلام الله عليها - جمع كرد تا آنجا كه همه چيز را به واسطه او خلق كرد و او را كانون محبت عالم قرارداد.


وزن و قيمت محبت و موّدت را خداوند تا آنجا بالا برد كه آن را اجر رسالت محمدى قرار داد. محبت به اهل بيت - عليهم السلام - منشأ همه محبتها و عشق به همه نيكيهاست.

بحمدلله امروز ملت ما از محبين اهل بيت - عليهم السلام - هستند. از همين معنا درس مى گيريم كه:

مهرورزى با بندگان خدا يك وظيفه است؛ يك راه براى حصول به مقصد است

مودت و محبت مقوّم وحدت و انسجام جامعه و منشأ همه خصلتهاى برتر انسانى از قبيل ايثار، فداكارى و خيرخواهى است. دشمنان ما همواره تلاش كرده اند بين اقشار و گروههاى مختلف دشمنى، كدورت و نفاق ايجاد كنند تا وحدت ما را كه رمز پيروزى و موفقيتهاى ماست، از ما بگيرند. به نام قوميت، مذهب، گروههاى سياسى و دسته بنديها تلاش مى كنند تا اختلاف ايجاد كنند...«

نوشته شده توسط محمد قمی فر در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 19:38 | لینک ثابت |

محبت نزد اديان و فلاسفه

برگرفته ازکتاب خداشناسی  نوشته آیت الله مصباح یزدی

 

حديث اسلامي:

هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است ؟

 

حافظ:

نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد          درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد

 

بودائيسم ـ دهاماپادا:

يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.

 

كنفوسيوس ـ آنالكتها‌1:

 يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.

 

دين كنفوسيوس:

 لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست‌؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.

 

دين تائو «كان ينگ يين»:

با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن

كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.

 

رساله اول يوحناي رسول باب چهارم:

اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.

 

امانوئل كانت:

فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.

 

‌يوهان گتليپ فيخته:

 ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.

 

شوپنهاور:

 شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.

 

اگوست كنت:

ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.

 

چارلز داروين:

بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.

 

هربرت اسپنسر:

چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.

 

فردريش نيچه:

خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.

 

ارسطو:

خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.

 

ولتـر:

علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.

نوشته شده توسط محمد قمی فر در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 11:50 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar